تبليغاتX
پروانه سفید...

آسمان آبی

 

 

های ای آسمان آبی
نور در تو خلاصه می شود
انگه که چشمان روشنت
نگاه شب را می برد
دستانت کوتاه از ستاره ها
حجم آغوشت پر از ابر
رازها در تو می ریزند
هر بامداد بیدار
اندازه نفس هایت
دستان گرم
نام مهربانت
خانه دلم را می فشارد
های ای آسمان آبی
درختان گیلاس تابستانت را
به شوق لبریز شدن
مزه مزه کردن زندگی
اشتیاق قدم زدن
زیر آفتاب شرقی
بر دامنم بر لباس آرزوهایم
چین , چین
پر , پر
انبوه و خالی کن
!! نوشته شده توسط آرزو غفوری | 8:27 PM | 30 Sep 2011

خیال خالی

 

در اندوه بسیار
شباهت ها
تفاوت ها
یادها
بی وفای ها
فراموشم شد
کدام راه
انگیزه آمدنم را میریخت
کاش کاسه لبریز شدنم
خیال های باد رفته را
دست بادبادکی شوخ
با پاهایی برهنه میداد
تا همسفر رفتنم باشد
در باد
باران و راه
بماند مرا
دستم
پای کدام درخت بند است.

!! نوشته شده توسط آرزو غفوری | 7:9 PM | 15 Sep 2011

درکم نمیکنی

 

 

شاید روزی واژه ای تنها
قصد ریختنش بگیرد
قد بسیار
خوش بودنم
تن که باشم
دوباره باوری دارم
کنده از شکایتی
درمانده از احساس عشقی
محو شایعه ای
جنس ایستادنت
من چه کنم؟وقتم
جوانه میزند
جور در هستی
شکوه ای نیست نفس میکشم
اندازه فهمم, هستنم, ماندنم
با ستارهایت
خویشاوندان رویاهایم شدند
تعنه زدند
آرام خیزیدند
شاید تلنگری
نشان آدمیتشان
خواب مرا حل کرد
دنیایت پر دارد
غیر من
پای تاملی
پشت دیوارهای باز
توهمات تاریک محبت ها
زبان, نگاه, حقیقت هایشان
همه بودند
و حمامی سرد
که تردید مرا فهمید!

 


 

!! نوشته شده توسط آرزو غفوری | 10:12 PM | 11 Sep 2011

باد پائیزی

 

چقدر پر پر میشود
ساعاتی که اندازه طوفان می گذرند
همه را باخود می برند و مرا می شکنند
چقدر حوصله ام میکشد
دست بدامن برگان پائیزی
خوش احوال و خاموش
چشم به راه فردای برگشتند
عشق باد را هم بر سینه می خرند
باد اینجا باد آنجا
هوسش همه جا میکشد
خیال درختانی لخت
در اشتیاق زمستانی
شب؛ روز همه را بی تاب میکند
من در آرزوی یک برگ
میان اضطراب تب سوز
تنها می خوابم!
شاید بادی هم در خانه مرا زد

!! نوشته شده توسط آرزو غفوری | 3:33 PM | 3 Jul 2011

باورم شود

 

چقدر سخت دستم به تو می رسد
چقدر دور در من جای میگیری
چقدر اندازه بودنت ناپیداست
چقدر احساس تو بی صداست
حالا که تاریکی چشمانم را می فشارد
دستانم نرمی روز بودنت را نمی بیند
حالا که تابستان گرم دم خانه مان افتاده
حالا که پاهایم بی سبب راه می روند
دفتر اشتیاقت را برایم پر پر کن
تا سزاوار در تو خلاصه شوم
تا سایه افتادنم چاک تارکت باشد
تا باورم شود
یک وجب شاید اندازه ای
در تو می رویم!

!! نوشته شده توسط آرزو غفوری | 8:11 PM | 10 Jun 2011

زمان

 

 

زمان آغوش میگشاید
پهنای تنش حس فردا می دهد
پاهایش برهنه بر جاده ای
خیالش لبریز از کفش های مست
بوی آمد و رفت دامنش را می کشد
هنگامه ایستادن!
لحظه ها را تلو تلو می رقصد
اشتیاقش را می فهمم
کفش من هم لای دستش
نقش کیف پولی را بازی می کند
که دیروز از خانه پدر بزرگش
ارث برده است!

 

!! نوشته شده توسط آرزو غفوری | 3:47 PM | 10 Jun 2011