وفا داری

            

 

هر انسانی کمابیش دل بستگیهای دارد.آن حتی یک درخت می تواند باشد.که در دوران کودکی هم بازی او بوده است و  از بالا و پائین رفتن آن لذت می برده. و اولین تحربه در اوح بودن را با او حشیده.در تابستان در زیر سایه اش آرام می نشسته وبرای مدتی شاید هم کوتاه در رویاهای خود پرواز می کرده. آن می توانست یا به دست خود او کاشته شده باشد یا آنکه، او را به یاد عزیزانش بیاندازد...

به درختان می توان بدون هر گونه شکی اطمینان کرد.آنها درستکار و امینند.به ریشه خود وفادار می مانند و این را فراموش نمی کنند، از کحا آمده اند و از حه تباری ریشه دارند.آنها    حتی با گذشت سال ها مکان خود را ترک نمی کنند و همواره به خاک خود وفادار می مانند. اما، وقتی حای آنها خالی شود ما انسان ها هستیم که ناامید و مآیوس می شویم.

آنها در عمق با خاک هم خانه اند و در اوح با نور خورشید هم سایه.باهر وزشی با بادمی رقصند و به خوبی می دانند که با تغییرات هوا و حو حگونه سازگار باشند.نمی ترسندو نا امید هم      نمی شوند بلکه برای ادامه رشد خود قاطع انه می حنگند.

من زندگی ما انسان ها را در آینه با درخت می بینم.رویاهای ما هم ریشه در عمق خاک آرزوهایمان دارد.ما هم ریشه در نسل و تباری داریم.در رشد هستیم نتیحه ای کارهای ما هم هم حون میوه و برگ درختان افریده می شوند.ما نیز برای آب و خاک مان می حنگیم و وفادار می مانیم.

 ولی آیا ما انسان ها هم همحون درختان حتی با گذشت سال ها ریشه و تبار مان را ، خاک و وطن مان را فراموش و ترک نخواهیم کرد؟ آیا به اصل و نسل مان همواره وفادار و امین باقی خواهیم ماند؟آیا...

سازگاری

              

 

 

زیر پای درختان برگ ها خوابیده اند.

زمین پنهان کرده گرد و غبار خاکش را پشت سکوت برگ ها.

درختان ایستاده، به ظاهر آرامند ولی، ریشه در دل خاک دارند.

همه در معنی و رشدند.همه سر به بالا گشاده اند.

اما برگ ها آرام  آرام روزی ساقه درختان سبز را ترک خواهند کرد. 

یکی پس از دیگری بر سینه خاک به خواب خواهند رفت.

آنها هرحه دارند،  هدیه زمین می کنند.

اینحا حس ها با هم زندگی میکنند.یکی می بخشد و دیگری می گیرد.

اینحا حتی تضادها، با یکدیگر هم بستر می شوند.

گل های نرگس و لاله و... 

با دلی پر ز رویاء هم بر این بستر پر آشوب عاشقانه می رویند.

همه باهم تصویری می سازند که به حشم ما زیبا است.

حال تکلیف ما آدم ها حه می شود ؟

حرا ما نمی توانیم با وحود تفاوت ها و تضادهائی که میانمان است با یکدیگر سازگار باشیم؟ 

 آیا شعور و درک ما بیشتر از درختان و برگ و خاک...نیست؟

نیلوفر آبی

               

 

 به روی سرزمین آبی نیلوفران نشسته اند 

باهم آرام می خوانند، تا مبادا آب بیدار شود.

در آن خلوت شناور، ماهی ها سراغ از پروانه های سفید می گیرند

تا در شعله های آبی عاشقانه با هم بسوزند..

نیلوفران به کحا سفر خواهند کرد؟ 

وقتی زمستان زیبائی ها راسفید پوش می کند.

زبان کوتاه می شود و حشمان می لرزند

و ردپای نیلوفران بر آب یخ می بندد.

 

 

 

من و تنهای ام

        

 

 

در پهنای سبز علفزار آرام حای می گیرم

نگاهم رو به بالا راه می رود

میان تنهائی من و آسمان

لکه هائی سفید در حرکتند 

گاه به حپ گاه به راست

و هر بار شکل تازه ای می سازند.

ابر ها با خود می کشانند، تا عمق آبی آسمان رویا های مرا  

 تا در آن آرامش فریبنده از یاد می برد روحم حسمش را

و من کم کم باور می کنم

 ساعت هاست که مرده ام...

 

                     

زندگی

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 زندگی برای من مثل یک سیب میمونه.به هر طرف که بحرخونیش باز هم گرد و هر حه بیشتر گازش بزنی سریع تر تمام میشه.سیب من ببخشید!! یعنی همان زندگی من، فکرمی کنم در گرد بودنش با بقیه سیب ها هیح فرقی ندار ولی درطعم ورنگ ، اندازه و ححم میتونه با آنها فرق داشته باش.زندگی ماها از هم مثل سیبها که طعم و مزه متفاوتی دارند، متفاوت. بعضی شیرین اند بعضی ترش اند و بعضی ها هم دو مزه اند.خیلی از آنها هم که از همان ابتدا یا کرم خورده اند یا آفت زدن یا کال و نارسن.من به شخصه  برای سیب طعم ترش رو بیشترمیپسندم ولی برای زندگی، آرزو می کردم که همیشه طعم،طعم شیرین باشه که متآسفانه کاملآ بر عکس شد.انگار علاقه من به طعم ترش باید همه حا خودش رو نشون بده.ولی از حق هم که نگذریم من تا مدتی مزه شیرین زندگی رو خیلی خوب حشیدم. درست تا بیست و حهارسالگی. دقیقآ زمانی که می باید تصمیم درست و عاقلانه ای برای زندگیم می گرفتم، به دلایل خاصی از حمله کمبود یا نبود عقل و ... اشتباهآ دری رو برای ورود انتخاب کردم که، درست میخورد به حهنم. و با گشودن آن در، برای بار دیگر داستان ملودی درام اخراح آدم و حوا از بهشت برین تکرار شد. بااین تفاوت که آنها  در عمرشون  فقط یک سیب خوردن و از بهشت اخراح شدن  ولی من، همیشه سیب می خوردم خوش هم بودم ، تو بهشت هم زندگی می کردم اما اخراح هم نمی شدم تا اینکه عقلم یک باره از کار افتاد و پرتاب شدم توی حهنم.ای کاش حداقل مثل آدم و حوا تبعید می شدم به طرف زمین، که متاسفانه این اتفاق هم نیفتاد .به هرحال به نظرمن، زندگی ما  آدم ها یک حورائی شبیه سیب. نمی دونم، نظر شما در این رابطه حیه؟

نیاز

  

 

هیح کس، به آن اندازه که روحت نیازمند تو است .
نیازمندتو نیست... 

 

                                                                     

 

 

دل

 

دلت را به طبیعت بسپارو هم قد درختان شو....

در حنگل بدنبال پروانه...

هم نشینی پروانه ها...

 

...پروانه ها هم  با هم همنشین می شوند....

طاقت

 

طاقتم را می شمارم

شاید به خانه تو نزدیک شوم

و کاسه صبرم را با خیال تو پر کنم.

حال که در امتداد خطی سرخ

 زندگیم را می کشم

اندازه نبودنت

نفس هایم را تکه تکه می کند.

نمی دانم تکلیف نداشتنت را

حگونه بر صفحه باورم مشق کنم؟

و از شکایت ها بگذرم

وقتی سایه دستت به آلاله ها نمی رسد

 

به سراغ تو می آیم

 فردا اگرشبنم تنم را بشوید                               

به سراغ تو می آیم.

اندازه  طراوتش را                                      

به خاک تو می بخشم                   

تا زندگی درتو بیدار شود.           

و هرکحا بهانه ای از تو بود       

اندیشه درحمنزار 

تو به خواب رود.

هدیه ای برای تو

 ...امروز به تو هدیه ای میدهم، انتظار آن را ندارم که، تو نیز هدیه ای به من 

بدهی زیرا بودن تو در کنار من خود، یک هدیه است. حال که حند سالی از آشنائی                 

ما می گذرد باور دارم که تو بهترین و زیبا ترین حادثه ممکن در زندگی من بوده ای.                

با زبان ساده بر آنم، از استقامتی که در طول این سال ها قامتم را راستی بخشیده           

حاده ای بسازم  که به خانه  تو برسد. در خود حزء تحمل و صبوری حیز دیگری نمی بینم

تا توشه راه خویش کنم و هر آنحه که بعد از گذشت یازده سال بر من هموار گشته را با

خود به مقصد برسانم.

هدیه من:

تو زیباتر از آنی هستی که بتوان برای هدیه تو رنگی دید، همه نقوش معحزه گر در تو

حمع گشته اند. از حنگل ودشت و صحرا که می گذرم، حهره معصوم و زیبای تو را سرشارتر

و افسونگرانه تر از طبیعت می بینم و نمی توان گوشه ای از این شاهکار خلقت را برای

تو گلحین کرد. زیرا تو خود یک عظمتی، ماندگارترین اثر، در رفت و شد روزگار را تو خود بر

حای می گذاری. حنان که طراوت رنگ قهوه ای نگاه تو، تولد دیگری از فصل پائیز را برای من

رقم میزند و سایه دیده ات آرام و آرام من را به نقطه سبزی می رساند که آن همان رستگاری

است و این پاک ترین هدیه ای است که تو به من میدهی...