ترانه هایم را ، رها می کنم

با ناله و فریادهایم

اشک هایم، فراوان لبخند می کشند!

شلوغ تر از آمدن ها

در شب های غارت شده از روز.

همه مستیم ـ

که از پنجرهای بی خانه

رو ی آسمان سرک می کشیم.

شاید فایده را می جوئیم

تا.... که فردا عشوئی کند بر ما

بر چوب رختی شکسته دربی طاقتی.

ما که آویزانیم، بر ناآرامی

نا آشنا ئی و بی پروا

پا می خوریم بر سنگواره هایمان

تا سیلی باد را جوابی  باشیم

از درختان عریان  نفسی بچینیم

برای باورهای اطو خوردمان

چروک نخوریم ـ

لابلای  حرف هائی که می گویند:حادثه در کمین است

و " زندگی" باید  کرد.