اعتماد...
ترا می برم
اندازه منی
قدم فکر می کنی
حجمم نفس می کشی
هیچ نمی ماند, مانعی یا علتی
شاید اصرار بودن هایمان بشکند
مگر تو در حوض اسرار غرق شوی
کوچک است...
همسفر نخواهیم شد
ترسم غرق شدن نیست
ترسم, اعتمادیست
اندازه منی
قدم فکر می کنی
حجمم نفس می کشی
هیچ نمی ماند, مانعی یا علتی
شاید اصرار بودن هایمان بشکند
مگر تو در حوض اسرار غرق شوی
کوچک است...
همسفر نخواهیم شد
ترسم غرق شدن نیست
ترسم, اعتمادیست
بی سبب به تو خواهم داد
رهایم می کنی...
تنها جستجویت میکنم
تا فردا در منی
لابلای لباسم
نفس میکشی عمیق
هیچ نمی گوئی
آرام رهایم می کنی
لب بر لب کوچه های شب سوز
قد قدم های تاریک
ورق می خورم
تا پای نمی دانم کجا!
اندازه ائی, نمی دانم چقدر؟!
آنقدر دوری که دیگر حتی
گنجه لباس هایم را نمی خوابی
آنقدر نخ کشی
که دیگر حتی!
شانس دوختنت
خلوتم را نمی پوشد
حال که پستو
نمازش را نمی خواند
اختران مه را نمی بوسند
مهتاب هم به بالینت نمی آید.