حیاط دلتنگی

حیاط !
هوای شرجی
داودی, شب بو
او بود و ما
ماهِ آسمان تنها
نگاه عاشقانه اش
ستاره می بلعید
هر روز
قدم هایش آرام
طعنه می زد بر باران
انتظاری نبود
هر روز چمن ها بی تاب
یک کَنار,یک تاب
آب و حسرتی خیس
او نمی آید
منتظر نایست
پنجره
چشم بر باغ
درخت در هذیانی داغ
من آشفته در باد
لای هر شاخه
ذره ذره میشوم در هوا
شاید شبی ماه
آهی کشید مرا
عاشقانه بلعید تا...

با توام...

 
 
 
حال فصل شکوفه هاست
چقدر بیدارم 
 نمی دانم از کدام باغ ترا می چینم
سبدم را ببین, اندازه بودنت جای می گیرد
شاید در انتظار, من هم جوانه ای زدم
رنگ تو مثل بودن در بهار
مانده ام!
حواسم کنار شاخه ایست که
بر آن چسبیده ای
درخت بارو است
بزرگ می شود
در ثانیه ها رشد می کند
شاید روزی, قد تو تا آسمان ها
آنجا که خدا خانه دارد پر شود
یادت نرود
من زمینی را هم
با خدا آشنا کنی

آشفته ام

 
 
آسما از تنهایی
ستاره می جود
کنار حوض آبی
که صاحبش خواب است
لب بر ستاره ها خیس
لای دستمال ثانیه ها
آشفته ام چرا؟
در تشتی که اندازه ام نیست
شاید نخی یا دکمه
بی سبب فریاد می زند
یا جرعه ای لذت
نمی دانم !آرام از باورش می پرد

اعتماد...

 

 

ترا می برم
اندازه منی
قدم فکر می کنی
حجمم نفس می کشی
هیچ نمی ماند, مانعی یا علتی
شاید اصرار بودن هایمان بشکند
مگر تو در حوض اسرار غرق شوی
کوچک است... 
همسفر نخواهیم شد
ترسم غرق شدن نیست
ترسم, اعتمادیست
بی سبب به تو خواهم داد 

رهایم می کنی...

 

 

تنها جستجویت میکنم
تا فردا در منی
لابلای لباسم
نفس میکشی عمیق
هیچ نمی گوئی
آرام رهایم می کنی
لب بر لب کوچه های شب سوز
قد قدم های تاریک
ورق می خورم
تا پای نمی دانم کجا!
اندازه ائی, نمی دانم چقدر؟!
آنقدر دوری که دیگر حتی
گنجه لباس هایم را نمی خوابی
آنقدر نخ کشی
که دیگر حتی!
شانس دوختنت
خلوتم را نمی پوشد
حال که پستو
نمازش را نمی خواند
اختران مه را نمی بوسند
مهتاب هم به بالینت نمی آید.

 

کودکی بودم

 
 
آرام آرام
می نشینیی
بر خیال رفته از یادم
کاش میشد کودکی باشم
یا بادبادکی شاد
بازیگوش و جسور
با نگاهی ساده و یک رنگ
ماه می دیدم خواب می دیدم
کاش من پرواز را
رنگ آبی , ابر, باران را
از نگاه کوچک دیروز
بی بهانه, بی توقع از نشان آدمیت
ساده ,شاید راه راه
بی صدا آرام می دیدم