پائیزم...
در این فصل رنگ و پر رنگ
دامن زمین در برگ های بی رنگ
اشک می ریزد آسمان بر لباس پائیز
گم می شوم در تو من کم کم
راه می نویسد مرا تا او
برف ها پوشیده پاهایم سرد در بغل
آرام می برد سرمای رفتنت
از من چه مانده جزء تنپوش کنده در شبم
نمی خواهم, خواب می برد با خود
روح و جانم در پستوی تاریکش
لب بر لبم خاموش می گذارد سخت
تا کند در بند بی آغوش خاموش سردم
نیازم باغ نبود اندک هوایی برای کشیدن
نه در تن که بر جان بودنت هردم ...