ستاره ای در شمال...
اولین شمع را روشن می کنم...
ستاره ای درشمال می سوزد!
روشنائی، کوچک آهی می کشد.
دوازده ماه می گذرد!
تاریک و روشن
چینِ اتفاق...
آن طور که باید، می افتد.
بیدار...
می کشی!
در بی وزنیِ ثانیه ها
هَجاهای مرا!
و بخش میکنی!
با خود...
بودنم را...
آ، مَ، دی...
با، مَ، نی...
و سوار بر دوچرخه ای
که از خیال من پر است!
شب را دور میزنی.
تا...
لبریز در شعری سپید!
مرا، روزنامه دیواری خانه ات میکنی.
در شمال...
آنجا که، صخره هایش در امواج آبی شکم دارند
چشمان تو، از میان پنجره ماهی می گیرند.
ما...
با هم، می شماریم در خلوتی نا دیده!
گره ها در عمق آسمان را!
یک، دو، سه...
پهن در جغرافیای خیال
برون از مرزها...
دست برهم می کشیم.
گناه از، آستینمان نیست!
لباسمان پر چین است!
کشیده تا صفحه ائی...
قلم در آغوشِ کاغذ
جان در لغت می دوزد.
صفحه، پر از گل می شود!
نه کاغذی!... اطلسی
همچو، نقطه چین های نا گفتهِ پر کلام!
اما...شفاف و بی رنگ.
دوازده ماه می گذرد...
گنجه حالا!
نفتالین نمی خواهد!
تا بوی رخوت را بگیرد.
امسال حتی!
اندام هایمان، عریان از بدبینی
در علف های هرز و گل های وحشی
با گاو های مست، قدم می زنند!
ما...
انگشت در سطل های شیرشان، فرو می کنیم.
این بار...
شبهایمان هم!
پر از شبانگیست!
پر از نفس های تنگِ
تاریک خورده گیست!
پر از شکلات های قهوه ایست!
مزه ها...
پر از تازگیست.
تخت هایمان دیگر...
درانتظار، آمدن هایمان کشیده می مانند!
من...
لنگِه کفشم را!
آنجا، میان علف ها یی
که در بوی شکلات ها
تن هایشان را تابیده اند!
و تو مرا...
در روزنامه دیواری خانه ات
وجب به وجب می خواندی!
قایم می کنم...
...................................................................................
دوستانی که همیشه مرا مورد لطف و عنایت خویش قرار می دهند همواره
سپاسگزارم امید در وبلاگ/کافی مُوْر...نیز همچو اینجا مرا همواره همراهی کنید...
به امید دیدار شما درکافی مور...http://parsef2.blogfa.com/
