اندازه دستانم در قاب خورشید سوخت!

آنجا که قرار بود زندگیم تازه، حرف های گرم بشنوند.

حالا با رازهای خاکستری ، تصویر های زرد می کشم

میان آسمانی که آرزو هایمان، قایق سواری یاد می گیرند

و چهره درهم ابرها-

 خال های سیاه روسری قرمزمان را دوست دارند!

این ها ...

حرف های توت فرنگی های خال خالی باغِ مان بود!

امروز همه آنها را چیدیم.

فرصتی برای حرف های غمگین نمی ماند-

مهم ما بودیم و دل ما که،  همیشه گشنه ایم...