ابلهانه تر از فریاد...
هیچ لحظه ایی مرا در خود نمی ریزد
صدای شکستن رفتنم را می شنوم
می برد خاموش مرا تا پای تنهایی
قطره ای لمس تنش را بر تنم خیس نمی پاشد
هیچ مترسکی چون زندگی مضحک نمی خندد
شب پر از تاریکی وحشت از خاموشیست
نعشه کش خمیده خط می کشد تا گورستان زندگان
ما محکومین جبر روزگاریم!
میمیرم برای وجدان آسوده که هر دو گم می شوند
در خلوت رسوائی همبستری لک لک های لنگ دراز
و تنها شیرینی بوس های توست
پیچیده در اندام بیهوش شب هایم
لای التماس دقیقه ها
سوار بر قایق شب با ستاره ها نرد عشق می زنند
و این ها ابلهانه ترین احوالات منند...