ابلهانه تر از فریاد...

 

 

هیچ لحظه ایی مرا در خود نمی ریزد
صدای شکستن رفتنم را می شنوم
می برد خاموش مرا تا پای تنهایی
قطره ای لمس تنش را بر تنم خیس نمی پاشد
هیچ مترسکی چون زندگی مضحک نمی خندد
شب پر از تاریکی وحشت از خاموشیست
نعشه کش خمیده خط می کشد تا گورستان زندگان
ما محکومین جبر روزگاریم!
میمیرم برای وجدان آسوده که هر دو گم می شوند
در خلوت رسوائی همبستری لک لک های لنگ دراز
و تنها شیرینی بوس های توست
پیچیده در اندام بیهوش شب هایم
لای التماس دقیقه ها
سوار بر قایق شب با ستاره ها نرد عشق می زنند
و این ها ابلهانه ترین احوالات منند...

پنهانم مکن

 

 

من سزای رفتنم

برق چشمان سیاهت را به اندامم مدوز 

رخنه کن تا بی کرانِ دوری

 تا نیاویزی  به چوبِ رخت من

لحظه هایم  دامنی دار ز چیت

نرم و آسوده میاویزم به رنگ

تا بتابد قرمز افسونگری پیراهنم 

من ترا در دایره باور نمی شویم به چشم

دست بردار از گریبان شبم

من سزای رفتنم

بی تو این جاده

مرا فریاد خوشبختی کشید

می روم تا سرنوشت

تا بیابم باور اسرار عشق

خط ممتد بر خیال من مکش...خط ممتد بر خیال من مکش!

بیا در خلوتم باش!

 

 

پروانه ام باش

نه لحظه ای همه وقت

لابلای برگ های تاب خورده ام بنشین

نفس بکش خالکوبی کن تکه های نگاهت را

خیال می کنم بیدارم با تابستانی گرم و شرجی فراوان

سرم را بدوز بر بالشتکی از افسانه شب های جنوب

سوار بر قایقی کهنه پر از خاطراتی زیبا

میان علفزار های روان دامنم را میکشم تا لگد نباشد دانه های بیدار هوس هایمان را

می رویم -نمی مانیم تا سبززار پوستمان را در لحاف شبش سبز کند

می ترسیم -شاید همسایه ها بوی تازه عشقمان را سوراخ کنند

دادمان را رسوا و پروانه هایمان را خاموش!

بیا سرت را بر بالین پایم محرم کن -

نترسیم امروز دستانمان با زندگی در هم شدند!

فردا آبرو، بوسه های خلاصش را

تکه تکه بی نام و نشان

جدول می کند تا عابران پیاده ارزان از آنها رد شوند...

ما می مانیم و له له های انتظار، بی چون و چرا رسوای عالمیم.