فانوس های کاغذی تردید...
فانوس های کاغذی شنا میکنند بروی سقف هایمان
دل دریا روشن از نور میشود، وقتی دستانشان به دامان آنها می رسد.
++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++
انتظار آنچه که آرزویش را داریم، و برای رسیدن به آن میکوشیم، نه تنها سخت است،
بلکه تند و مزه ائی ناخوشایندی هم دارد.ساده ترین آرزویمان، آدم زیستن مان است،
هرچه بیشتر به آن می اندیشیم، از آن دورتر می شویم !آیا ما شبها، از دعا کردن
می ترسیم؟
نمی توان
پنجره ها را بست!
با هم، نفس کشید
زبانمان کوتاه از بیان
خوشبختی یمان می شود
شاید، آخرین
اسباب بازی پشت بام هایمان
فانوسهای کاغذئی باشند
که ما
آتش های مچاله
بر زبانشان دوخته ایم!
تا
نردبان هایمان را
روشن کنند
آنها پوشیده از
حرفهای ناگفته اند!
نور را باید پنهانید!
تا مبادا، غافلگیرمان کنند
پای پشت بام هایمان
به حیاطمان باز شود!
حتی آنجا
که صدای مورچه ائی
شنیده نمی شود
مرواریدها
صمیمانه، نفس می کشند
صدف ها
شکیبانه، خوشبختند!
شگفتا که ما!
برروی امواج
عجولانه
قایق هایمان را می کشیم!
تا مروارید ها را
از دل صدف هایشان بدزدیم.
هر قدر هم، بزرگ و بزرگ تر میشویم...بازهم، تردید هایمان باقی می مانند.
شاید، هنوز قدمان به اندازه اختیارمان سبز نشده است.هر آرزوئی از دلی
میروید...و دل من از دامن چمن هائی روئیده که، مادر مهربانم دیروز،
آن ها را، آب پاشی کرده بود...
تردید هایم
گم می شوند
وقتی
بروی پنجه
پاهایم، قد میکشند!
حتی
از فوجی بالا میروند!
آرزوهای، پیدا شده
که زبانشان بوی تحریف می دهد!
دیگر دیواری نمی ماند
تا...
عمق خواب هایم را بدزدد!
چهارپایه ها هم
همسران ایدآلی
نخواهند شد.
باید
بدنبال آینه ای باشم
تا قد مرا
آینگونه که هست، باور کند.
نمی دانم، فردا!؟
چه کسی با محبت
بند کفش هایم را، خواهد بست!
تا بار دیگر...
با دوچرخه سفیدم
سراغ همسایگان کودکیم بروم.
آنها، میدانند!
وقت، از بازی ما گذشته
ما داغ بزرگی، خورده ایم!
اما
من هنوز، هم!
در پی
بوسه های تابستان
در باغی
شبیه شرجی
عاشقانه
بدنبال لحظه های تکراری میگردم!


