حراجی دوباره...
باز نمی گردم به
آنجائی که بودم.
بخشم-نکن!
میان لک لک های لنگ دراز
که شبها-
پاهایشان از تخت ها آویزانند.
من-
کوتاه ترین دلیل آمرزیدنم
برای حقیقتی که،آب دهانش را پائین نمی کشد
اما-
بالت ، خوب می رقصد.
حالا، غریبه نیستم!
روزی ده بار از خودم رد می شوم
با کلاهی، به گشادی آسمان
تا-
تنها، یک حادثه خوشبختم کند.
همانی که برایش شناسنامه نمی گیرند
اما-
روزی صد بار، اسمش را می نویسند.
حالا چه اتفاقی!
بالاتر از خدا باید بیفتد؟
روی طاقی مثل زندگی!
مثل زیکزاک های لباسی
که یواشکی-
از میان آدم ها رد می شوند!
تا...
در حراجی دوباره
دکمه هایشان را پس بگیرند.