باورم شود
چقدر سخت دستم به تو می رسد
چقدر دور در من جای میگیری
چقدر اندازه بودنت ناپیداست
چقدر احساس تو بی صداست
حالا که تاریکی چشمانم را می فشارد
دستانم نرمی روز بودنت را نمی بیند
حالا که تابستان گرم دم خانه مان افتاده
حالا که پاهایم بی سبب راه می روند
دفتر اشتیاقت را برایم پر پر کن
تا سزاوار در تو خلاصه شوم
تا سایه افتادنم چاک تارکت باشد
تا باورم شود
یک وجب شاید اندازه ای
در تو می رویم!