باورم شود

 

چقدر سخت دستم به تو می رسد
چقدر دور در من جای میگیری
چقدر اندازه بودنت ناپیداست
چقدر احساس تو بی صداست
حالا که تاریکی چشمانم را می فشارد
دستانم نرمی روز بودنت را نمی بیند
حالا که تابستان گرم دم خانه مان افتاده
حالا که پاهایم بی سبب راه می روند
دفتر اشتیاقت را برایم پر پر کن
تا سزاوار در تو خلاصه شوم
تا سایه افتادنم چاک تارکت باشد
تا باورم شود
یک وجب شاید اندازه ای
در تو می رویم!

زمان

 

 

زمان آغوش میگشاید
پهنای تنش حس فردا می دهد
پاهایش برهنه بر جاده ای
خیالش لبریز از کفش های مست
بوی آمد و رفت دامنش را می کشد
هنگامه ایستادن!
لحظه ها را تلو تلو می رقصد
اشتیاقش را می فهمم
کفش من هم لای دستش
نقش کیف پولی را بازی می کند
که دیروز از خانه پدر بزرگش
ارث برده است!

 

قضاوتت می کنم

 

قضاوتت می کنم
برای لحظه ای میان شتاب زندگی
جایی که باد دست ابر را می بوسد
پائیز لباس برگ را می دزدد
درانبوه ایستادن طویل
کشدارشدن های زیاد
حسرت خطهای افتاده بر دامن
یا انگیزه برتر که در کمد جای دارد
قد پیراهنی
بر چوبی آویزان
با تعنه ای از جنس لذت
نگاهی از بوی نفتالین
باید پاسخ گفت
شاید همان دیروز است
دستپاچه دنبال ما می ریزد
همتی بلند که خانه مان را رنگ می زد
کاغذی که مچاله اش بوی احساس میداد
لابلای توده انسانیت پنهان
کنار حصاری از باورهای فرطوت
پاهایی که چشم به همسایه ها داشت
مردمانی که نان را دیر هضم می کنند
قضاوتی که نقطه اش کور است!
برای دلخوشی اسراف شده در یخچال
آنانی که حرف هایشان بوی پنیر می دهند
قضاوتت می کنم
هرچند من ایستاده ام
نه هستی دست من است و نه خدا
اما لحظه ای, برای خدا شدن میمیرم