بر انتهای طناب می نشینی

چشمانت را می کشی

بر افق های دور

میان انبوهی نخ!

کلاه کاموائی ات را سر می کنی

دستبند نقره ات را دست-

حالا راه می روی تنها لای ابرهای فاصله دوست.

کجا بود خانه اش ؟ همان که پیراهنش چین می خورد پای مرا به سر.

دل می شدم دل می نمودم....فارغ از کشیدن هجاهای سینه ام بر دیوار دوست.

نه فارغم نه رهایم همانجا که دیدمت، ماندم در جنایتی بر دل مست - مست.

نه باور دارم  تا فردا بمانم ، قرار هایم باتو بشمارم تا فداشوم ...

نه می خواهم هوا  شوم آویزان در سینه ائی تا تباه شوم.