حیرانیم از توست...
ایمانم را مشکن-
سزاوار روئیدنم.
رهایم مکن-
در تنگ زاویه های خاموش.
لای بقچه ای که به سفر می رود.
باور دارم-
اندام های کشیده
در آغاز فصلی سبز
کشیده در اندازه تو.
هم آغوش با-
حقیقتی معترف در بودن.
بودنی پا خورده در بستر بی رمغ روزگار.
ترا باورم-
ای بیدارازهیاهو-
خسته -نشسته در خاک باران خورده
سزاوار بودن-
آینه آسمان را می ایستد-
و جنگل در فضیلتی باخته می خوابد.
باور کن...که لحظه ها می دوند
بر مزاری که ارامش در کفش خفته است
و ما...
در آستانه ترحمی دوباره بدنبال سنگریز جفتمان می گردیم...
درد دارد پایان!
ما می سوزیم ـ
شاید با تک درخت کوچه خاطرها
همان که تنها لحظه ای روئید.
----------------------------------------------------------------------------------------------------
آیا باورت کنم؟
ژرف تر- اندیشه تاریکی است
میان باور بودنت در نبود تصویری واضح از ما شدن.
حالا برای چه آینه هایم را پاک کنم و چشمانم را روشن؟
مگر تو می آیی که فردایم تقسیم شود در نهایتی مثل ما شدن؟
من در این حادثه لبانم را دوختم و خاموش خواندم ترا.
مگر ما آزادیم و می پرستیم و می خواهیم که باشیم؟
اینجا ...
نمی مانم که تو می مانی و اندیشهِ خیس ترس هایت
پس می زنند و نمی خواهند مرا.
دیدنت یک حادثه بود
آغاز سازش نقطه چین هائی درهم!
که بی نهایت را می پرستیدند و خمار بوسه می شدند.
حالا...
ما که هستیم ؟
چین های نقطه شده ائی سرگردان یا بی گریبان؟
یا تاهای چند حصیرِ سبدی پر از احساس ؟
پر از سیب!پر از باران/پراز شکوفه های مهربان گیلاس...؟
سبدی که، دستانمان دوستش می دارند
زبانمان مزه اش را زیر لب زمزمه می کنند.
ما چقد...ر گرسنه ایم؟
چقد...ر سیریم و پر می کنیم؟
لای انگشتان کوچکمان/سیب/باران/گیلاس ...عشق را؟
.................................................................................................................
سلامی بی پاسخ...
سلام مرا پاسخی نیست؟ می خوانی؟!
حال که باور نداری/
ترس هایت را در جنینی از خوشبختی نازا-رها کن
شاید رهگذری طفل ترس ها را با خود به مداوا برد.
هیچ نمی دانم و نمی فهمم/لحظه ها گنگ ترین قدم ها را میزنند...
حتی خط عابر پیاده ائی را که هر روز صورتش را صد بار پا می کشم.
تو می دانی!چه رنگم / رویاها چه بوئی دارند
هیچ نسیمی با خداحافظی هوایش را نمی بوسد
ستاره ها با ماه نرد عشق نمی زند
از قد آستینم حجم نخ هایش را شمردی
اما...
اختیارش را به سوزن ندادی!
به در خانه ات آمدم صدای باران خورده ام را چطرنبستی...
هیچ حسی را به زیرپوشی ترین زیگزاگ ها ندوختی/
حالا دیگر...
حراج می برند دکمه ها ی بی نوای افتاده در راه را!
هیچ کس نمی داند !
پشت هر آستری، چه خوابی لباس هایمان را چشمک می زند
هیچ هجره ای شب هایش را قفل نمی زند
تا گنجینه ترس هایت طاقتش را بگشاید...
..........................................................................................................................
تقدیمی به محمد عزیزتر از جانم که وجود پر گوهرش راهگشایست، ما را رفته تا تالار نور...