محله’ من..

 

  

 

................................................................................

 

خیال...

 

بوی نان داغ

میزند به سرم!

اشک، بِهی می دهد بدستم!

گرد و زیبا!

خاک ...

آواز روئیدنش نمی آید!

دلم، از وعده پر است!

دوباره...

آسمان تاولش می ترکد

سردردش مزمن است

بارانش که می ریزد!

چاه ما پر می شود

به دردسر می رسد

اما...

به دیوار کاه گلی، دستش نمی رسد...

..................................................................

 لواشک...

 

جیغ کشید، تندی نور

در آستین سپیده!

کوچه از شب خالی!

خوابِ لباسش را کند.

طلوعی درهم رسید!

من از آه دورِگرد

لواشکی خریدم!

نه برای صبح!

برای پیژامه افتاده بر تخت!

که تا تاریکی،

کسی سراغش را نمی گیرد.

 

...............................................................

 محله ما...

 

تابستان که، رسید!

یک وجب علاقه افتاد

پشت بام،  بهارخوابش را بست.

کلوچه...

حسرتش به زمستان افتاد.

و...

سرفه های کبود

محله را بلعیدند

تا...

هیچ دل نازکی، به خانه نرسد!

نگهبان لجاجت

میان حماقت ها می پَرسید!

و خدا می خوابید.

تنها گوشه حیاط،

قوطی  خالی

دلش برای بوته می سوخت!

هنوز گل نداده ای؟!

خاک بر سر خاکت!

که ریشه اش کپک خورده است.

چه التماسی...!

 تنهاعدس های سبز

نفس می کشند.

سیلاب بر صورت جاده

خط می کشید!

 رهگذر...

طاق گیوه هایش را

بر چله تاریک می سائید!

 

همراه با ترانه هایم...

                                      .........................................................................                           

 ......................................................................

شاید اینجا آغازیست، تا هر چه پا بر صفحه می گذرد جسارتآ خوانده شود.

گاه پرُ و گاه پوچ! اسارتِ بی رحمی، که توانِ سر به نیست کردنش

از ممیز گردن میزند! بی نیاز، ناخوش احوال، رهایت میکند تا نگوئی: 

"سبک ها" او را خوردند! 

می شد! سرکش ترین باوری باشی که، طعنهّ روی پیراهنت را با

آب دهانت پاک کنی... حریری مشکی!

باز...ترانِه دف و شور شعف و عشق و رشک و یار و بار و... آه! دم بخوا...ب

 که فردا مدرسه تعطیل است...

.......................................................................

۱-زابرا                                ................................................

 

باران...

مشق هایم!

زیر میز، خیس شد!

فنجان لب خورده چای

تا بنا گوش

ریخت پای بخاری.

باز...

قلقلک قلیان

آواز سرخوش سماور!

در تیر رَسِ تیر چراغ های مضطرب!

می چلاندن، خیسی از کت هایشان

زیر لحاف شب!

رهگذری، با کفش کتانی

چلپ چلپ !

خمیازه می برد.

آن ور تر...

مورچگان، می دوند...

سرما، نخورند!

سحر زابرا...

تا...صبح!

رخت بندازد

بر طنابی

که سیب دارد

بوی گلابی می دهد!

اشتها...

سر صبحانه، برسد!

....................................................................

                                   .......................................................

                                              

 

......................................................................

  ۲- *کوره...                                ..............................................

 

سه تار...

از جنس آب

شُور و ماهور

سَر، لبِ کوره گداخت!

پدرشاهد

عمو ناظر

ترانه های ماشاالله

مرثیه بی دردی.

هُرم آتش نسوخت!

طعنهِ بیمارِ مادر! 

آروغش، بوی حمام می داد.

مادر بزرگ...

خوابید!

کودکِ آسمانی!

گم شد تا...قصه پیدایش کند.

ساحر...

حجله زد !

پای خاکستر اطلسی!

تا...

پدر کور، عمو سرخ

جوان بمیرد!

باقی ماند...

داغ و دود

شکمِ باد آورده!

" نوستالژی"  

عروسک گمشده !

 

.................................................................

                                  ...................................................

 

*کوره:تسلیمیست بر داستان کوتاه "همراه ترانه های بابام" از علی اشرف درویشیان.

 

انتقام...

 

چهار دیواری

آینه تکرارهم می شوند!

خاطرات پوسیده

عبای کاغذ  دیواری!

انگار، از شب ماندگی ها

شکم پنجره پس نمی افتد

عنکبوتی!

مطبخش را

در زاویه نمی بندد.

کاش پاهایمان دوباره

بی تعارف کشیده می شد!

حاکم!

آخرین نفس هایش را

به پای

شهرزاد هزارو یک شب

 پس میزد

قصه...

در مترسک ها، تکرار!

هیچ دوباره ای

کلاهش را

بر سر بازی ما بر نداشت

پرگارها

بر دایره ملاقاتمان

فرفره کوبیدند!

فانوسهای خیابانی

این شبگردهای بی باک

پیچ رخوت از بندمان نکشیدند

هیچ شبی!

آری هیچ شبی

نیلوفر نیلگون

به خواستگاری ما نفرستاد

تنها انگورهای همسایه

نجیبانه!

دست صاحبانشان را

به ما فروختند!

گستاخانه!

به دستانشان آلیاژ زدیم!

تا برچسب، بدنامی

به ما سنجاق نکنند

دیوارها

ناغافل به آغوش مان نیفتند

نمی خواستم!

خلخال  پای دختر روبروئی

دل برادرم را بسوزاند!

افسون عقربه ها

صوفیان خلوت نشین را

مسخ رقص سماع  کنند!

تنها...

انقباض ثانیه ها!

ما را پای دیوارهایی

قربانی میکنند

آجرهایشان را، ما کشته ایم!

آنها...

انتقام فرزندانشان را

با شمارشی معکوس ازما می گیرند.

...................................................................................

 .......................................................................................................... 

دستانمان!

میان حیاتمان می دوند

آنها

پاه برهنه ترین دوندگان

المپیاد زندگی مانند.

یاس ها هر کجا متروکند!

مه وحشی به چنگشان می آورد!

اما دستان ما

دماسنج را نقره ای می کند!

کنار سنگفرش تشویش

تاج کاغذی

جسدش تاراج می رود!

حضرت پاک!

نفس مست ریشه عصیان

زیر پای شما ست!

آخرین وصیت

گندم های کوبیده!

برای نانوای جوان قرائت می شود

چقدر!

آفتاب باید بتابد تا

خوشه ای باردار شود!

شما از دم تشکر

در وداع پدران

طفلان ننه گندم را

به آسیابان پیر می سپاریم!

تا...

پاه برهنه ترین

دوندگان زندگی یتان سیر شوند! 

 

 

 

 

اعتماد...

 

آنجا که زندگی سازش را میزند! 

من خسته دل بیگانه ام با صدا

نمی شنوم یا که نمی بینم

جمعیتی که حول زندگی منند! 

آمده اند برای تماشا!

زبانشان سرد اما آتشین 

می چسبانند!

کوره های نفرین بر جان

چقدر میتوانم طاقت بیاورم

 زیر طاق دل...

که دیگر نمانده

پایه های اعتماد! 

 

............................................................................................................

 

 

 

...............................................................................................................

 

غفلت...

 

کدام، پای ساده لوح!

بردم، به تماشای آب؟

به باغی که پر بود

در حوصله آفتاب.

ارتفاعِ حقیرِ!

کدام جنگل خموش

پنهانید مرا! 

در نقابهای چموش.

به زیر کدام چتر؟

باران نقره ائی!

می شست...

غفلت هایمان را لحظه ائی.

خلایق، رسیدند! 

روسرهای کاغذی پاره کنند 

گوش برگ ها را بکشند

از خاک ها پر کنند.

پای لنگی آمد

سیب سرخ را خورد!

قصر قصه ها را سوزاند

عود ها را برد!

انگار...

مسیری بود

پُر، ز کلاغ های سیاه!

دختران بی پناه

زیر بار گناه!

بوم نقاشی افتاد

ادعائی نرسید 

تصویر ها، مردند

به انتحار نکشید.

زمان جفت گیری گل ها

دست باد لرزید

در حسرت باکرگی

نطفه هایشان را دزدید

نفرین پائیزی، پاشید!

تخیلات مسموم 

زمان خیسی

به غنچه ها دستی نرسید! 

اینجا ماند ه ایم!

در فصلی جدا!

حاشیه طعنه ها

مرداب قصه ها.

در انزوای شب

بگور شد، نغمه ها!

قناری داغ شد

در شهوتی بی صدا!

فرفرها،  بر دوش آب

ماهی ها،  در دست باد

همسایه ها، مانده اند

ناراضی از روزگار!

تا، حد مجازات!

آنجا... که اعتبار نبود

پاهایمان، دوید

تا...

انتهای شالیزار

دامنی، چاک  خورد!

دو قطره، گناه  چکید!

نجابت، جیغی کشید

دعا، به پشت بام ها رسید.

زبان، می تپید

در قلعه ای مقوائی

نفس به شماره می رسید

در تخیل  رسوائی.

چراغی معصوم!

در آیه ها می سوخت

بوی انزوا

شعله ها را می دوخت

نعل های خوشبختی!

گمراهمان کردنند!

دخمه ها، فریاد میزدند:

"نفرین بر این دنیا"

آنقدر فرو میرویم

تا...

پلک ها را ندید!

بر گور آرزوها

نمی توان خندید.

طاقت نمانده است!

تعبیر بیاوریم

چهره هائی مسخره

همه، آمده اند!

برای، وداع...