چقدر سخت دستم به تو می رسد


چقدر دور در من جای میگیری

چقدر اندازه بودنت ناپیداست


چقدر احساس تو بی صداست


حالا که تاریکی چشمانم را می فشارد
دستانم نرمی روز بودنت را نمی بیند


حالا که تابستان گرم دم خانه مان افتاده

حالا که پاهایم بی سبب راه می روند
دفتر اشتیاقت را برایم پر پر کن


تا سزاوار در تو خلاصه شوم

تا سایه افتادنم چاک تارکت باشد


تا باورم شود
یک وجب شاید اندازه ای


در تو می رویم!

سزاواری

 

 

دستانم برایت پایانی ندارند
محبت جاودانیست
حلقه های عشق در تو گره می خورند
زمان بودنم
مرا می شنوی
برایت آواز می خواند
ترانه هایم قاصد رویای منند
حال عمر من
سال ها می گذرد
تو هنوز سزاوار احساسی

میان دقایق تاب خورده
لای پاورچین ها رگ به رگ
زیر تاب های کوتاه
قد قاصدک های افتاده
آرام آرام
روی جوی آب
پای رد خاک...پای رد خاک

تو را دوست دارم

 

 

صدایت را دوست دارم
باران دارد
نگاهت را دوست دارم
خورشید می تابد
و دلت, دستانت
اصلا خودت
آری خودت را دوست دارم
محبت دارد
انسان بودنت, مهربانیت
همواره هستی ات را
با من یا نبودنت را
آنی که جنگل انبوه  قصه ام
یا دریا
 حتی کویر تشنه
رود, جاری درگیر صخره
آسمان, ابری گاه پر ستاره
خاکم,  آشفته در باد
کوهم , آرام و خوابیده
جایی کنار دستانت
 آرزویم می کنی
رهایم, میان برگ هایی
در نسیم افتاده
از لمس بوی تو
امیدوارند
قد فصلی کوتاه
که پاورچین پاورچین می رسد.

تردید

 

 

آسمانم را
 با تو تقسیم می کنم
 شب ها
 روزها
بودن
 یا نبودنی
 حبس
در خواب
یا اتفاق
 که سالیست
می افتد و می افتد
 بارش
گردنت می افتد
 از آن بگویم
احترامی که آهسته
 صدا میزند برو
 شاید فردایی روشن
 پای جائی باریک
 چشم را بدوزد
 جفت پاهایت
 مثل امشب
 یا پریشب
 اتاقِ تنها
 اندازه قدم
 کنارم می خوابد

کلافه

 

 

حسابى پيچيده ام
يا تاب خورده
كلافه
مغموم
خلوتى پر واژه از چرا
چه كنم يا انتظار ى بى رياح
لبريز از تنه يك خشت
بى سبب ميماند
خاك با او همراه
رهايم
رها از دكمه هاى پيراهنم
رها از افسون بادها
ميوزند نه آرام
تند و تند
پاى من
هوس از نشستن ميكند
ديگر افشانم
نه پريشانم
روى آن چادر چقدر زيبا
روى آن تعنه چقدر زشت
مانده ام قد خودم
مثل لباس پوشيدنم
اينجا هوا ميخورم
مثل بيد ى آرام و آرام
قد يا اندازه بودنم

بی نهایت

 
 
ماندگارى ام اذان توست
با چشمانى بسته
لبانى دوخته
پيراهنى چين دار
از نوع راحت
حال خيالم ميكنى
يا حسابى دو نقطه
اندازه اى شايد
بى نهايت خوب
بى نهايت بد

آسمان آبی

 

 

های ای آسمان آبی
نور در تو خلاصه می شود
انگه که چشمان روشنت
نگاه شب را می برد
دستانت کوتاه از ستاره ها
حجم آغوشت پر از ابر
رازها در تو می ریزند
هر بامداد بیدار
اندازه نفس هایت
دستان گرم
نام مهربانت
خانه دلم را می فشارد
های ای آسمان آبی
درختان گیلاس تابستانت را
به شوق لبریز شدن
مزه مزه کردن زندگی
اشتیاق قدم زدن
زیر آفتاب شرقی
بر دامنم بر لباس آرزوهایم
چین , چین
پر , پر
انبوه و خالی کن

خیال خالی

 

در اندوه بسیار
شباهت ها
تفاوت ها
یادها
بی وفای ها
فراموشم شد
کدام راه
انگیزه آمدنم را میریخت
کاش کاسه لبریز شدنم
خیال های باد رفته را
دست بادبادکی شوخ
با پاهایی برهنه میداد
تا همسفر رفتنم باشد
در باد
باران و راه
بماند مرا
دستم
پای کدام درخت بند است.

درکم نمیکنی

 

 

شاید روزی واژه ای تنها
قصد ریختنش بگیرد
قد بسیار
خوش بودنم
تن که باشم
دوباره باوری دارم
کنده از شکایتی
درمانده از احساس عشقی
محو شایعه ای
جنس ایستادنت
من چه کنم؟وقتم
جوانه میزند
جور در هستی
شکوه ای نیست نفس میکشم
اندازه فهمم, هستنم, ماندنم
با ستارهایت
خویشاوندان رویاهایم شدند
تعنه زدند
آرام خیزیدند
شاید تلنگری
نشان آدمیتشان
خواب مرا حل کرد
دنیایت پر دارد
غیر من
پای تاملی
پشت دیوارهای باز
توهمات تاریک محبت ها
زبان, نگاه, حقیقت هایشان
همه بودند
و حمامی سرد
که تردید مرا فهمید!

 


 

باد پائیزی

 

چقدر پر پر میشود
ساعاتی که اندازه طوفان می گذرند
همه را باخود می برند و مرا می شکنند
چقدر حوصله ام میکشد
دست بدامن برگان پائیزی
خوش احوال و خاموش
چشم به راه فردای برگشتند
عشق باد را هم بر سینه می خرند
باد اینجا باد آنجا
هوسش همه جا میکشد
خیال درختانی لخت
در اشتیاق زمستانی
شب؛ روز همه را بی تاب میکند
من در آرزوی یک برگ
میان اضطراب تب سوز
تنها می خوابم!
شاید بادی هم در خانه مرا زد

باورم شود

 

چقدر سخت دستم به تو می رسد
چقدر دور در من جای میگیری
چقدر اندازه بودنت ناپیداست
چقدر احساس تو بی صداست
حالا که تاریکی چشمانم را می فشارد
دستانم نرمی روز بودنت را نمی بیند
حالا که تابستان گرم دم خانه مان افتاده
حالا که پاهایم بی سبب راه می روند
دفتر اشتیاقت را برایم پر پر کن
تا سزاوار در تو خلاصه شوم
تا سایه افتادنم چاک تارکت باشد
تا باورم شود
یک وجب شاید اندازه ای
در تو می رویم!

زمان

 

 

زمان آغوش میگشاید
پهنای تنش حس فردا می دهد
پاهایش برهنه بر جاده ای
خیالش لبریز از کفش های مست
بوی آمد و رفت دامنش را می کشد
هنگامه ایستادن!
لحظه ها را تلو تلو می رقصد
اشتیاقش را می فهمم
کفش من هم لای دستش
نقش کیف پولی را بازی می کند
که دیروز از خانه پدر بزرگش
ارث برده است!

 

قضاوتت می کنم

 

قضاوتت می کنم
برای لحظه ای میان شتاب زندگی
جایی که باد دست ابر را می بوسد
پائیز لباس برگ را می دزدد
درانبوه ایستادن طویل
کشدارشدن های زیاد
حسرت خطهای افتاده بر دامن
یا انگیزه برتر که در کمد جای دارد
قد پیراهنی
بر چوبی آویزان
با تعنه ای از جنس لذت
نگاهی از بوی نفتالین
باید پاسخ گفت
شاید همان دیروز است
دستپاچه دنبال ما می ریزد
همتی بلند که خانه مان را رنگ می زد
کاغذی که مچاله اش بوی احساس میداد
لابلای توده انسانیت پنهان
کنار حصاری از باورهای فرطوت
پاهایی که چشم به همسایه ها داشت
مردمانی که نان را دیر هضم می کنند
قضاوتی که نقطه اش کور است!
برای دلخوشی اسراف شده در یخچال
آنانی که حرف هایشان بوی پنیر می دهند
قضاوتت می کنم
هرچند من ایستاده ام
نه هستی دست من است و نه خدا
اما لحظه ای, برای خدا شدن میمیرم

حیاط دلتنگی

حیاط !
هوای شرجی
داودی, شب بو
او بود و ما
ماهِ آسمان تنها
نگاه عاشقانه اش
ستاره می بلعید
هر روز
قدم هایش آرام
طعنه می زد بر باران
انتظاری نبود
هر روز چمن ها بی تاب
یک کَنار,یک تاب
آب و حسرتی خیس
او نمی آید
منتظر نایست
پنجره
چشم بر باغ
درخت در هذیانی داغ
من آشفته در باد
لای هر شاخه
ذره ذره میشوم در هوا
شاید شبی ماه
آهی کشید مرا
عاشقانه بلعید تا...

با توام...

 
 
 
حال فصل شکوفه هاست
چقدر بیدارم 
 نمی دانم از کدام باغ ترا می چینم
سبدم را ببین, اندازه بودنت جای می گیرد
شاید در انتظار, من هم جوانه ای زدم
رنگ تو مثل بودن در بهار
مانده ام!
حواسم کنار شاخه ایست که
بر آن چسبیده ای
درخت بارو است
بزرگ می شود
در ثانیه ها رشد می کند
شاید روزی, قد تو تا آسمان ها
آنجا که خدا خانه دارد پر شود
یادت نرود
من زمینی را هم
با خدا آشنا کنی

آشفته ام

 
 
آسما از تنهایی
ستاره می جود
کنار حوض آبی
که صاحبش خواب است
لب بر ستاره ها خیس
لای دستمال ثانیه ها
آشفته ام چرا؟
در تشتی که اندازه ام نیست
شاید نخی یا دکمه
بی سبب فریاد می زند
یا جرعه ای لذت
نمی دانم !آرام از باورش می پرد

اعتماد...

 

 

ترا می برم
اندازه منی
قدم فکر می کنی
حجمم نفس می کشی
هیچ نمی ماند, مانعی یا علتی
شاید اصرار بودن هایمان بشکند
مگر تو در حوض اسرار غرق شوی
کوچک است... 
همسفر نخواهیم شد
ترسم غرق شدن نیست
ترسم, اعتمادیست
بی سبب به تو خواهم داد 

رهایم می کنی...

 

 

تنها جستجویت میکنم
تا فردا در منی
لابلای لباسم
نفس میکشی عمیق
هیچ نمی گوئی
آرام رهایم می کنی
لب بر لب کوچه های شب سوز
قد قدم های تاریک
ورق می خورم
تا پای نمی دانم کجا!
اندازه ائی, نمی دانم چقدر؟!
آنقدر دوری که دیگر حتی
گنجه لباس هایم را نمی خوابی
آنقدر نخ کشی
که دیگر حتی!
شانس دوختنت
خلوتم را نمی پوشد
حال که پستو
نمازش را نمی خواند
اختران مه را نمی بوسند
مهتاب هم به بالینت نمی آید.

 

کودکی بودم

 
 
آرام آرام
می نشینیی
بر خیال رفته از یادم
کاش میشد کودکی باشم
یا بادبادکی شاد
بازیگوش و جسور
با نگاهی ساده و یک رنگ
ماه می دیدم خواب می دیدم
کاش من پرواز را
رنگ آبی , ابر, باران را
از نگاه کوچک دیروز
بی بهانه, بی توقع از نشان آدمیت
ساده ,شاید راه راه
بی صدا آرام می دیدم

پائیزم...

 

در این فصل رنگ و پر رنگ
دامن زمین در برگ های بی رنگ
اشک می ریزد آسمان بر لباس پائیز
گم می شوم در تو من کم کم
راه می نویسد مرا تا او
برف ها پوشیده پاهایم سرد در بغل
آرام می برد سرمای رفتنت
از من چه مانده جزء تنپوش کنده در شبم
نمی خواهم, خواب می برد با خود
روح و جانم در پستوی تاریکش
لب بر لبم خاموش می گذارد سخت
تا کند در بند بی آغوش خاموش سردم
نیازم باغ نبود اندک هوایی برای کشیدن
نه در تن که بر جان بودنت هردم
...

تابوت زمان

 
 
 
من در این تابوت زمان
به خود می اندیشم
به لحظه های رفتن تا...
خدا نگهدار های بی شمار
برای بازنگشتن های بی امتداد
گریستن بر خاک تنهایی ها
روزی می آید که یخ هایمان
آب می شوند
رودی جاری می شود
قد همه لحظه هایی
که بی تفکر  و سرانجام
در آن شنا می کردیم
حال می برد تا اوج مرگ
ما را با خود...
مگر می شود از زندگی
انتظار دیگری هم داشت؟؟؟

یاز با ما نیست

 

 

می سرایم من سرود عشق را
دم به دم سر میکشم من خویش را
من کیم کانم کجاست ماوی کو
ساده اندیشان بی پروای کو
یار می جویم ولی آرام نیست
او چموشست با منش افسارنیست
هر دم از فریاد لب آید به جوش
این دل ریشم بسوزد جوش جوش
یار با ما بود او یاری نداشت
دل در آغوشش ولی جایی نداشت
من چه می جویم در این سال بدین
ناله ها سر می کشم جامم بدین
راه را بر من مکش تا کوی او
من نمی یابم قوام از قام او
او سری دارد هزاران سودا
لیک ما دل داده ایم و قال را
من گدای می فروشم باده ده
جان تو بخشیدی مرا میخانه ده



ابلهانه تر از فریاد...

 

 

هیچ لحظه ایی مرا در خود نمی ریزد
صدای شکستن رفتنم را می شنوم
می برد خاموش مرا تا پای تنهایی
قطره ای لمس تنش را بر تنم خیس نمی پاشد
هیچ مترسکی چون زندگی مضحک نمی خندد
شب پر از تاریکی وحشت از خاموشیست
نعشه کش خمیده خط می کشد تا گورستان زندگان
ما محکومین جبر روزگاریم!
میمیرم برای وجدان آسوده که هر دو گم می شوند
در خلوت رسوائی همبستری لک لک های لنگ دراز
و تنها شیرینی بوس های توست
پیچیده در اندام بیهوش شب هایم
لای التماس دقیقه ها
سوار بر قایق شب با ستاره ها نرد عشق می زنند
و این ها ابلهانه ترین احوالات منند...

پنهانم مکن

 

 

من سزای رفتنم

برق چشمان سیاهت را به اندامم مدوز 

رخنه کن تا بی کرانِ دوری

 تا نیاویزی  به چوبِ رخت من

لحظه هایم  دامنی دار ز چیت

نرم و آسوده میاویزم به رنگ

تا بتابد قرمز افسونگری پیراهنم 

من ترا در دایره باور نمی شویم به چشم

دست بردار از گریبان شبم

من سزای رفتنم

بی تو این جاده

مرا فریاد خوشبختی کشید

می روم تا سرنوشت

تا بیابم باور اسرار عشق

خط ممتد بر خیال من مکش...خط ممتد بر خیال من مکش!

بیا در خلوتم باش!

 

 

پروانه ام باش

نه لحظه ای همه وقت

لابلای برگ های تاب خورده ام بنشین

نفس بکش خالکوبی کن تکه های نگاهت را

خیال می کنم بیدارم با تابستانی گرم و شرجی فراوان

سرم را بدوز بر بالشتکی از افسانه شب های جنوب

سوار بر قایقی کهنه پر از خاطراتی زیبا

میان علفزار های روان دامنم را میکشم تا لگد نباشد دانه های بیدار هوس هایمان را

می رویم -نمی مانیم تا سبززار پوستمان را در لحاف شبش سبز کند

می ترسیم -شاید همسایه ها بوی تازه عشقمان را سوراخ کنند

دادمان را رسوا و پروانه هایمان را خاموش!

بیا سرت را بر بالین پایم محرم کن -

نترسیم امروز دستانمان با زندگی در هم شدند!

فردا آبرو، بوسه های خلاصش را

تکه تکه بی نام و نشان

جدول می کند تا عابران پیاده ارزان از آنها رد شوند...

ما می مانیم و له له های انتظار، بی چون و چرا رسوای عالمیم.

اتفاق است...

 

 

اتفاق است می افتد؟

یا اندازی ظرفیتمان؟

دو هفته ،چهارده روز

گم شده پیراهنم!

می روم ،حواس می کشد

خط به خط بر اسمی که <م> دارد.

انگشت ، زنگ خانه اش

زین...گ

شاید آدرسی اشتباه پیچیده اند!

دیروز خیابانشان درخت دیدم سبز

پله می برد بالایمان

امروزحتی پائین ترین- راه نمی دهد!

چقدر کلافه ام ، زیگزاگم در هرنخ

لای دکمه ها...

زیر غش لحظه ها

هیچ فرصتی نمی شکافم-

 درجیغِ ثانیه ها

غرق می شوم وقتی آب نیست

چرا پا می زنم؟

ماهی ام کو؟

آن را که خورد؟

کسی قدم می زند ، مرا امشب

زیر لحاف مهتاب؟

جدول حوادث ، اسباب بازی گم شده است

حل کنیم؟ سه حرفیست...!

خیابانِ همسایه راه می رود

می یابد؟

ع

ش

ق

را.

هنوز روی میز، رویای ماست!

تارها سُر می خورند 

لَخت و زیبا

در سوپِ سردِمان

بهم می خورد حالمان -

بالا می آیند آرزوهایمان

طبیعتِ دست پاچه ای داریم!

نازک نارجی تَرَک می خوریم بر بشقاب های عتیقه

تا ناسزا بریزیم در حیاط خلوت.

گم شویم بهتر است تا در باغ  ،دور درخت بچرخیم

ریشه ها شرمنده اند -ما پوست کلفتیم!

هاهاها...

تنهائی مان را پر از پرچین می کنیم

حصار می کشیم

ورود ممنوع می زنیم

آدم خوب ها را جریمه می کنیم

جاده می کشیم یک طرفه

سبقت از راست با گواهی نامه آزاد - مجاز !

ما کجائیم ؟ چقدر آدمیم ؟چقدر حیوان ؟

چقدر پیدائیم و نهان ؟

می خواهیمش -

مثل آبنباتِ شیرین !

در جیب خالی ، پَر می زند تا ... روزی بدست کودکی بدهیم

شبیه من که اسمش آرزو است.

زندگی من...

 

 چه کسی گفت زندگی زیباست؟

نان داریم، سیر می خوریم و گاه ...

سیب داریم سرخ، گاه سبز

شادی داریم گاه غم...

حسرت ها ، دردها را چه کنیم؟

باز هم زیباست...؟

چه کسی فریاد کرد، ای خد...ا!؟

چه کسی لبخند زد، بیا؟

اینجا نه گرسنه ام نه پیاده ،زخم دارم بسیار!

خدائی دارم بزرگ ، خانه ای سبز اما باغچه ندارد حتی کوچک

گلدان دارم، گل ندارد...شهر دارم، وطن ندارد امن/

گاه پرم  گاه خالی...

همه چیز دارم اما ...

او را ندارم او که اسمش ... بود!

حیرانیم از توست...

 

 

ایمانم را مشکن-

سزاوار روئیدنم.

رهایم مکن-

در تنگ زاویه های خاموش.

لای بقچه ای که به سفر می رود.

باور دارم-

اندام های کشیده

در آغاز فصلی سبز

کشیده در اندازه تو.

هم آغوش با-

حقیقتی معترف در بودن.

بودنی پا خورده در بستر بی رمغ روزگار.

ترا باورم-

ای بیدارازهیاهو-

خسته -نشسته در خاک باران خورده

سزاوار بودن-

آینه آسمان را می ایستد-

و جنگل در فضیلتی باخته می خوابد.

باور کن...که لحظه ها می دوند

بر مزاری که ارامش در کفش خفته است

و ما...

در آستانه ترحمی دوباره بدنبال سنگریز جفتمان می گردیم...

درد دارد پایان!

 ما می سوزیم ـ

شاید با تک درخت کوچه خاطرها

همان که تنها لحظه ای روئید.

 

 

----------------------------------------------------------------------------------------------------

آیا باورت کنم؟

 

ژرف  تر- اندیشه تاریکی است

میان باور بودنت در نبود تصویری واضح از ما شدن.

حالا برای چه آینه هایم را پاک کنم و چشمانم را روشن؟

مگر تو می آیی که فردایم تقسیم شود در نهایتی مثل ما شدن؟

من در این حادثه لبانم را دوختم و خاموش خواندم ترا.

مگر ما آزادیم و می پرستیم و می خواهیم که باشیم؟

اینجا ...

نمی مانم که تو می مانی و اندیشهِ خیس ترس هایت

پس می زنند و نمی خواهند مرا.

دیدنت یک حادثه بود

آغاز سازش نقطه چین هائی درهم!

که بی نهایت را می پرستیدند و خمار بوسه می شدند.

حالا...

 ما که هستیم ؟

چین های نقطه شده ائی سرگردان یا بی گریبان؟

یا تاهای چند حصیرِ سبدی پر از احساس ؟

پر از سیب!پر از باران/پراز شکوفه های مهربان گیلاس...؟

سبدی که، دستانمان دوستش می دارند

 زبانمان مزه اش را زیر لب زمزمه می کنند.

ما چقد...ر گرسنه ایم؟

چقد...ر سیریم و پر می کنیم؟

لای انگشتان کوچکمان/سیب/باران/گیلاس ...عشق را؟

.................................................................................................................

سلامی بی پاسخ...

 

سلام مرا پاسخی نیست؟ می خوانی؟!

حال که باور نداری/

ترس هایت را در جنینی از خوشبختی نازا-رها کن

 شاید رهگذری طفل ترس ها را با خود به  مداوا برد.

هیچ نمی دانم و نمی فهمم/لحظه ها گنگ ترین قدم ها را میزنند...

حتی خط عابر پیاده ائی را که هر روز صورتش را صد بار پا می کشم.

تو می دانی!چه رنگم / رویاها چه بوئی دارند

هیچ نسیمی با خداحافظی هوایش را نمی بوسد

ستاره ها  با ماه نرد عشق نمی زند

از قد آستینم حجم نخ هایش را شمردی

اما...

اختیارش را به سوزن ندادی!

به در خانه ات آمدم صدای باران خورده ام را چطرنبستی...

هیچ حسی را به زیرپوشی ترین  زیگزاگ ها ندوختی/

حالا دیگر...

حراج می برند دکمه ها ی بی نوای افتاده در راه را!

هیچ کس نمی داند !

پشت هر آستری، چه خوابی  لباس هایمان را چشمک می زند

هیچ هجره ای شب هایش را قفل نمی زند

 تا گنجینه ترس هایت  طاقتش را بگشاید...

 

..........................................................................................................................

تقدیمی به محمد عزیزتر از جانم که وجود پر گوهرش راهگشایست، ما را رفته تا تالار نور... 

 

 

 

 

وداع...

 

سلامت را چگونه پاسخ گفت؟

آنگاه که...

 آرام می رفتی

آغوش می گشادی

آسان دل می سپردی.

به آب..

به آبی غم...

به تاریکی...

به رفتن.

آرزوهایت را در دامان کدام قطره قصه کردی؟آنگاه که مرا نجوای دیدنت بود.

دستانت در تار کدام گیسوان شبتاب می تابید، آنگاه که تلخی پنجره سبزی لبخندت را می بوسید؟

پاهایت فرش کدامین خاطره را قدم می زد؟آنگاه که، سردی بوسه تنها گواه اشک هایت بود؟

لبانت، کرا می خواند؟چشمانت کرا می دید؟

تار وجودت در پود کدامین ساز رفتنت را می نواخت؟

آنگاه که امواج لرزان؛ رقصان ترا می بردند. 

کدام گهواره خیسی تنهائیش را بر خواب رویاهایت پاشید؟

کدام خاک نامه تنت را به ریشه های خسته اش بخشید؟

کدام باد سایه بودنت را از نگاه انتظار ما بر کشید؟

کدام آب؛ بگو بگو فریاد کن- کدام آب گرمی دستانت را با خود می شست؟

آنگاه که مادرت، پدرت، خواهر و برادرانت دیدارت را

بر لباس انتظارشان پولک می زدند تا... وداعت را سلام گویند.

-------------------------------------------------------------------------------------------------

تقدیم به فردین (پسر عموی عزیزم که جان شیرنش را به دستان سرد آب سپرد) وجود نازنینش برای همه ما عزیز است و یادش در دل هایمان همیشه زنده میماند.

آرزو غفوری- برمن، 25 مرداد ماه 1388؛ به یاد تو فردین عزیزم...روحت شاد، خاطراتت جاوید.

 

باور نمی کنیم...

 

 

روز می کشد روشنی تنش را

.روی من نه- در تنهائی با تو

رد سایه هائی پر رنگ تر از ما

وسط/ همانجائی که خوابیده ائی

قد می کشند/ به بلندی حرف ها

چقدر باوریم!؟

ابرهای شبیه باران را؟

می بارند/ خالی از اعتقاد

مثل قطره ائی که می ریزند

چه بخواهند چه نخواهند

بی اجازه بر دامن لحظه ها

تا لای درزهای شناگر خط خطی 

.قایم کنند شباهت هایشان

ما هم که خیسیم 

اندازه خجالتِ بودن 

می پرستیم-اما باور نداریم

نزدیکی یمان را به دیوار

...همان که

پهنایش- طناب دارد

درازایش- لباس 

لباس هائی خشک ِبی احساس

-با رویاهائی

تا- شاید هم مچاله در گنجه ائی با بوی دیروز 

کنار نفتالین های مادر بزرگ

...همان که

.کوچک بودیم مرد/خدا بیامرزدش