فصل فوتِ قاصدک ها
راه می روم
میان حرف های پا خورده.
می افتم-
در فصلِ دوبارهِ فوتِ قاصدک ها
بروی قهر و آشتی های خودم.
هیچ حادثه ا ی پایانم نمی دهد
ضربدری باشم در سفیدی پرهایشان
فوت کنم سزاوارترینِ خوابهایم را-
تا انتهای خیابان ورود ممنوع زندگی!
اما بی تعارف-
کفش های تا به تای من!
برای هیچ آرزوئی
قدم بر نمی دارند.
حالشان بهم می خورد-
از شکستن خط های کوتاه و بلند
لابلای چرک نویس زندگی
خودکشی آرزو ها-
اما گناه ِقاصدک ها چیست؟
لباس هایشان بی نخ می شوند
موهایشان آشفته در نفس های شلوغ!
بی رحمانه-
پرت می شوند در هوا-
پشت مرزهای قرمز بی انتها
می روند تا آرزوهای بر باد رفته ما را
جستجو کنند.
..................................................
وعده های ناچیز
قایق ها تنهایمان می گذارند.
بادبان هایمان رابا خود می کشند.
باد گوش هایشان را پر می کند.
وعده های بهشتی-
خدا شدن-
کار دستشان می دهد.
او سادگی یشان را بالا می کشد.
آنها آبهای خجالتی را پس می زنند.
موج های بی ریاءرا میان صدف ها رها می کنند.
ما-
کنجکاوانه شنا می کنیم!
اما ماهی ها، همواره سرزنش می شوند.
زیرا زبان گشادِ عابران کج خیال
ذهن آسمان را
پر می کنند-
از شُُُر شُرِ بارش گناه.