می آئی و با خود می بری در فصلی دوباره

نقوش زندهِ پیراهنم را.

ترا نمی بینم چون مه ای پنهان میان سپیدی های چشم-

ترانه های آشنا زمزمه های سنگ های خیابان

برگ ها و آسمان بی نیاز، آخرین رشته های را حلقه می کنند.

تو با خود- لحظه ها را می کشانی پای کهکشانی که ما را آشتی می داد

اما  زبانمان دیگر حرف ها را نمی پسندند -آنها بالغ و عاقل حرف می زنند

یعنی ما با هم غریبه ایم؟پس زندگی ما تقسیم عادت های خوب و بد  می شود

نجات ما به معنای تنها گذاشتن ما میان احساس لبریز از غمگینی ماست.

ما به خود می اندیشیم و از یگدیگر دور می شویم

اگر اینچنین نباشد در "بازی زندگی"بازنده  خواهیم بود.

تو می توانی مغرورانه بر پله ها بایستی و مرا نگاه کنی

من در این جنگ نا برابر تنها زنی هستم که در برابرت...ا، فردا می مانم.

................................................................................................