مانده ام حه کنم...

یک دستم آب

دست دیگرم دانه.

زمین ندارم،

یا حیات خانه ای!

حتی، تکه خاکی در گلدانی کوحک.

تا دانه ام را بکارم...

آبش دهم ،

عمرم را به پایش بریزم، تا قد بکشد!

بلاتکلیف مانده ام حه کنم؟

آب را، دور بریزم؟

دانه را، بفروشم؟

نمی دانم...

تو بگو من حه کنم؟