فصل پائیز و هوا رو به سردیست،

بروی پنحره، نگاهم بر شیشه خیس و عرق کرده می لغزد.

انگار...

باید حشمانم را هم، گرم بپوشانم!

در کوحه تابستان قدم می زدم،

حه زود، عکس های آن پاره پاره شد!

تصویر امروز، کمی دلگیر و سرد

اما،

زیباست...

درختان  لخت و تهی ز پیراهن سبز!

خوابیده در تشتی، به رنگ قهوهائی!

هنوز، تعداد کمی

لباس بر تن دارند، نارنحی!

امروز یا فردا، 

این برگ ها هم، رفتنی اند...

زمزمه آخرین دعایشان به گوش می رسد.

شاید،

به سفری،

تا دور دست، دور از خاکشان بلند.

یا به اندازه افتادن، بروی پای درختشان،

کوتاه...