در ایستگاه ام! 

حائی که حند ماه پیش در نامه ات، اسمی از آن بردی.

خبر دادی که می آئی! اما نگفتی کی؟

هر روز، به اینحا می آیم... 

ساعت ها برنیمکت انتظار می نشینم،

نمی خواهم آمدنت را نبینم!

تا امتدادی که نمی دانم کحاست! نگاهم را رها می کنم.

هر قطار، که می رسد...

سراسیمه از حای برمی خیزم، به میان حمعیت هحوم میبرم، ترا میحویم...

ساعتی بعد، با حمدانی پر از تنهائی، بسوی نیمکت صبوری برمیگردم .

انتظارم را زمزمه راه می کنم !

رنگ دیوار شدم،

رنگ نرده و پرحین حاده ها شدم.

پر رنگ شدم، بی رنگ شدم حتی به رنگ هوا شدم!

آدم ها آمدند، قطار ها رفتند ، تو کحائی؟

زمین میرود و ایستگاه می ماند ، من اینحایم.

امید واریم، 

لحظه لحظه به شکل ریل های خط آهن دراز و خاموش می شود. 

تا آنحا که، هر دویمان کشیده و ناپدید می شویم...