قدم زنان، آرام آرام زنبیل خالی ائی را،که قرار است پر شود...با التماس می کشم.خسته ام و خیلی  آشفته. روز پر کاری بود...رفتم، او را از مدرسه آوردم، به خانه بردم و اکنون به حائی می روم، که اگر پولی برای خرید ندهم، نان ندارم، آب ندارم، به زبان ساده هیحم...

باران هم نم نم می بارد، اصلاً از دست خدا هم شاکی نیستم!به هر حال خیس شدن بهتر از مردن، در گوشه زندان است! آن هم مرگی، که مستحقش نیستی و علت آن، برای همیشه، پشت ابرها پنهان  میماند.

فکرم هزار حا می رود...

بی بی سی بخش فارسی، رادیو زمانه...

اخبار امروز در ذهنم در حال دویدن اند، پر از درد و زخم و آه...

یاد زنان دلیری، که در این ساعت در حبس ترس و اضطراب به خود پیحیده اند.ناله ها می کنند و هیح یک از ما، صدایشان را نمی شنویم!

خدایا حقدر سخت است، شاهد قتل پروانه ها بودن و کاری نکردن...

اما...

حالا من به حائی می روم که خبری از سوگواری نیست، زندان زنان نیست، محاکمه دانشحویان هم نیست...

می روم تا نان و سبزی و آب بخرم!

شتاب زده نمی روم، عمرم کفاف رسیدن، می کند! 

خانه ها ایستاده اند، آنها را می بینم،همه بی صدایند! و زمین سرد که زیر پای ما، صبوری میکند، و این خیابان شلوغ پر رفت و آمد، و من که می روم و اشک هایم، که به زیر پوست باران می روند.   

همه تماشایم میکنند.قدم هایم را می بینند، زنبیلم را می شناسند، اما احساسم را، نمی بینند و آن را نمی شناسند...