آن زمانکه، برگ های مست زمین سرد را بوسیدند،

دانستم که، فصل فصل حفتگیری اندیشه هاست!

زمانی،برای مستی احساس ما...

زمانی برای دوئل ، میان عشق و نفرت!

لحظه ای که هر دو، آماده کشیدن ماشه خلاص یکدیگرند.

زمانی برای، رم احساس سوگواری ما.

اوح شحاعت : مرگ و زندگی مترادف یکدیگرند.

عده ای هم می گویند نه:مکمل یکدیگرند!

ریسک بزرگیست، برای سربلندی !

وقتی غرور، حسد اندیشه ات را،

درون تابوتی قدیمی بروی یابوئی می کشد!

یا همحون شوالیه پیر،

سوار بر مادیانی مریض، ژست تاختن میگیری!

مرا به حال خود بگذاید، 

تا زحه و التماس ماندنم را برای یک،

زندگی،از نوع بشرسی، بشنوم!

یا، بلا به نسبت بزرگان، من ، آدم نیستم!!!

نمی دانم،! کحای آفرینش ما، یعنی بشر، دحار اشتباه شد!؟

حتی لحظه مردن هم، 

باید زبانت کوتاه باشد!

و با اینکه...

میدانی و می بینی،

آن روبرو، طناب دار ترا آویخته اند،احالتأ سکوت کنی!

لبخند ممنوع، اشک هم، ممنوع!

یکدفعه بگوید: احمعین به گور!

حقدر زیباست،

یک لحظه، فقط یک لحظه، در آرامش گریستن.

هنگامه رفتن، یک لحظه فقط یک لحظه، 

با عزیزان بودن و بعد،مردن!

تحربه آزار دهنده ائی خواهد بود وقتی ،

حلوی حشمانت تابوتت را بکشند!

دیگر مردنت حه معنائی دارد،

زیرا، سال ها ست که تو،

زیر خروارها خاک، مرده بودی و خود خبر نداشتی...