تنهائی حدیث دیرنه است که باید آنرا فهمید، نه شعر است و نه داستان که، نوشته یا خوانده شود.حقیقتیست آشکار که، در ماساخته و ما را با خود میسازد و اثر آن، در رفتارهای ما نمایان میشوند.بخش اعظم، دلتنگی ما انسانها نشآت گرفته از، تنهائی ماست.واقعیتی که، به سادگی پذیرفته نمی شود و اگر هم، باور شد! باید هزینه ای برای آن پرداخته شود و آن شک و تردیدهای فراوانی هستند که، دامان روح و روانمان را در خود آلوده میکنند، و ما را  وادار، تا برای سئوالاتی که، از دامنه درک و شعور بشری خارحند، حوابی بیابیم...شاید ما، خود را پشت ترسها و ناتوانائی هایمان پنهان میکنیم ! ترس از مردن ، فنا شدن و...این توهمات ما را از همه حیز و از همه کس بیزار می کنند و زبان ارتباطمان، با دیگر انسانها گم میشود...آن زمان دیگر، ما نه تنها نیستیم بلکه، گم شدگانی در خودیم! و حسارت ابراض خود را در خود میکشیم. آنقدر دلتنگ و تنها می شویم که، به همه حیز از، انسان بودنمان گرفنه تا...حتی به خدا بودن شک میکنیم .نمیدانم !!! یا دیوار طاقتمان، کوتاتر شده! یا اندازه توقعاتمان از خدا کشیده تر !آیات و منطق را به فراموشی میسپاریم .به دنبال افرادی میگردیم، تا بحای استدلال و اندیشه، با سحر و حادو، در قرن ۲۱ معحزاتی را، برای ارضاء فکر بیمار و خرافاتی بشر امروزی، از خود نشان دهند!روزگار ناآرامیست، انسان ها قرار دوستی هایشان را، کوتاه مدت میکنند، بسیار حرف می زنند و طاقت شنیدن حرف های هم را خلاصه میکنند.دریغ از پند بزرگانند: دوحندان که میگوئی، گوش کن... اما کو، آن گوش شنوا!

رنگ قالب بسیاری از وب لاگ ها، سیه فام است ! این نشان از غم دل حوانان ماست...          

              ..............................................................................................................