دوست دارم قامت نازکت را، زیر بار شبنم صبح بیابانی ببینم.

زمان روشنی، طلوع شهوت انگیز طبیعت،

تلالو برق کرشمه ای که،

از سرانگشتان احساس تو میچکد و اندیشه مرا میلرزاند،

بیدارم کند.

خواب زیبائیست، بیابانی که پوشیده از تن تو باشد!

رویای تو، از سنگ و کلوخ هم بالشت نرم میسازد.

فقط یک لحظه،

همه چیز ساخته میشود .

 آنچه که، میخواهی و می خواهم.

یک ثانیه انفجار،

فرو پاشی، مرز و بست در میان ما!

چه تفاوت بزرگی،

در سنت بودن و در سنت پایکوبی کردن...

همه چیز بهم میریزد.

ای کاش می دانستی،

نیاز من، از پوست پیاز هم نازکتر بود.

میدیدی...

گفتی:همه چیز زیباست!

گفتم:آه ...

اما به چه قیمتی؟؟؟