حهار فصل و ...
چهار فصل و چهار بار، عاطفه!
چه، می خواهم؟
کجا پنهان کنم؟
سه ده و چهار سال، آرزوهایم را!
در جعبه ای کوچک؟
که تنها، چند برگ سبز کاج و چند دانه میخک و دارچین، عطراگینش کرده اند؟
به کدامین، فصل و گدا، قلبم را هدیه کنم؟
وقتی! خود ژنده ترینم!
اشک هایم را نمی بخشم!
وقتی برف، بر شانه پنجره میلغزد و بر زمین میچکد.
دلگیر، نمی شوم، وقتی کاج، همیشه سبز می ماند،
هرگز نمی میرد!
طبیعت، قادرتر از من است ...
با او، همبستر می شوم!
همسر چهار فصل می شوم!
این میشوم، آن میشوم!
خود، فصل در فصل می شوم...
تا، فردا فرزندم،
هرگ...ز، در کوچه ائی، گدا نماند.