باور دارم...

گوشه ای دراعماق قلب هر انسانی این آگاهی نهفته است که، بر روی زمین ، ماندنی نیست و یا اگر هم خانه ائی و جا و مکانی دارد، به هر حال، میداند که این خانه و زندگی...ماندگار و همیشگی نیست...
کهنه و نو هر دو مهم هستند، در سکوتی که در آن تجربه هایشان را با هم تقسیم میکنند، گاهی بیصدا می نشینند و بیکدیگر نگاهی می اندازند.در حالی که راه هر یک از دیگری جداست! و هر یک، به تنهائی برای خویش تصمیم میگیرد بدون دخالت دیگری.اما زمانی به نقطه می رسند که یکی بدون دیگری معنائی ندارد و آن زمان، لحظه مقایسه است...
همه ما می دانیم که، هزاران فرسنگ راه زمانی آغاز میشود که، ما خود را به راه بیاندازیم و حرکت را آغاز کنیم...و راه تنها زمانی خود را نشان میدهد که، تو خودت را به راه نشان دهی...
اما به یکباره لحظه ائی فرا می رسد که ندائی درونی ، تو را می خواند و تو کنجکاوانه به جستجوی چشمه جوشش آنچه که،میشنوی اما نمیبینی، به راه می افتی...
در نهایت...
آگاه از اینکه، راه زندگی، تنگ و باریک و پر فراز و نشیب است و هر کسی قادر به عبور وگذر از آن نیست و همه به مقصد نمی رسند.عده ائی گمان میکنند که می رسند و عده دیگر در رویای رسیدن به آن در تلاشند و دسته ای به خیال رسیدن، اما در خلاف جهت آن، در حرکتند...