رقص در باد...
هزاران بار
دیده ام خود را
نه در بازی برگ ها
که بر دوش باد.
می وزید و می بردم
کنار پرچین ها
لابلای علف ها.
عمود بر سطرهای جفت
افق در فردهای بی انتها.
خیال باد تفاهم...
خیال من، اندیشه های شلوغ.
نمی ماند، می رفت...
گناهم نبود، من عمیقم!
خط ها، بی اعتبار،
نقطه چین ها عریان،
دفتر ها بی پلاک.
ته صفحه حالا ...
انشاء می نویسند، برگ ها!
علیه وزیدن، علیه رقصیدنِِ در باد...
........................................................................................
....................................................................
بادِ وحشی
چند سلامِ دیگر؟
تا، آخرینِ بن بست،
باد وحشی مست!
زبانمان را برمی چیند؟
حالا که دایره زنگی!
طعنه هایش را می زند
کجایند، شکوفه های گیلاس؟
تا روسری، پاره کنند
در مُجمَلِ برگ ها.
ما...
کوزه راه را سرکشیدایم!
بیا و کفش هایمان تازه کنیم.
مِجمَر ببندیم، برغبار
شاید عصائی شد!
دست خُمره های لنگ
تا...
پای مستی برگ ها.
.............................................................................
دوستانی که همواره مرا یاوری کرده اند!در وبلاگ کافی مور ...همراهی شما آرزوست.