تباه شوم

 

 

بر انتهای طناب می نشینی

چشمانت را می کشی

بر افق های دور

میان انبوهی نخ!

کلاه کاموائی ات را سر می کنی

دستبند نقره ات را دست-

حالا راه می روی تنها لای ابرهای فاصله دوست.

کجا بود خانه اش ؟ همان که پیراهنش چین می خورد پای مرا به سر.

دل می شدم دل می نمودم....فارغ از کشیدن هجاهای سینه ام بر دیوار دوست.

نه فارغم نه رهایم همانجا که دیدمت، ماندم در جنایتی بر دل مست - مست.

نه باور دارم  تا فردا بمانم ، قرار هایم باتو بشمارم تا فداشوم ...

نه می خواهم هوا  شوم آویزان در سینه ائی تا تباه شوم.

زندگی باید کرد

 

ترانه هایم را ، رها می کنم

با ناله و فریادهایم

اشک هایم، فراوان لبخند می کشند!

شلوغ تر از آمدن ها

در شب های غارت شده از روز.

همه مستیم ـ

که از پنجرهای بی خانه

رو ی آسمان سرک می کشیم.

شاید فایده را می جوئیم

تا.... که فردا عشوئی کند بر ما

بر چوب رختی شکسته دربی طاقتی.

ما که آویزانیم، بر ناآرامی

نا آشنا ئی و بی پروا

پا می خوریم بر سنگواره هایمان

تا سیلی باد را جوابی  باشیم

از درختان عریان  نفسی بچینیم

برای باورهای اطو خوردمان

چروک نخوریم ـ

لابلای  حرف هائی که می گویند:حادثه در کمین است

و " زندگی" باید  کرد.

ترانه های پائیزی من

 

ترانه های پائیزی من ـ

لبریز می شوید، خاک ها!

پنهان، میان عطر نارنجی و زردِ برگ های جان باخته

سزاوار نفس می کشید ـ از یاد می برید

در هر بازدم، ریزش لحظه ها را.

هیچ فریادی بلند تر از افتادن برگ ها به گوش نمی رسد.

اینجا پائیز فرمان می دهد

اینجا خاموشی طبیعت را می بوسد.

همه شتابان می روند

شتابان می نگرند

هیچ کس مرده ائی را به خانه نمی برد

هیچ کس با روسپیان سخن نمی گوید

جزء خاک ـ که بسترِ سردِ خفتگان می ماند.

خیال آخر...

اندازه دستانم در قاب خورشید سوخت!

آنجا که قرار بود زندگیم تازه، حرف های گرم بشنوند.

حالا با رازهای خاکستری ، تصویر های زرد می کشم

میان آسمانی که آرزو هایمان، قایق سواری یاد می گیرند

و چهره درهم ابرها-

 خال های سیاه روسری قرمزمان را دوست دارند!

این ها ...

حرف های توت فرنگی های خال خالی باغِ مان بود!

امروز همه آنها را چیدیم.

فرصتی برای حرف های غمگین نمی ماند-

مهم ما بودیم و دل ما که،  همیشه گشنه ایم...

فصل فوتِ قاصدک ها

 

 

 

راه می روم

میان حرف های پا خورده.

می افتم-

در فصلِ دوبارهِ فوتِ  قاصدک ها

بروی قهر و آشتی های خودم.

هیچ حادثه ا ی پایانم نمی دهد

ضربدری باشم در سفیدی پرهایشان

فوت کنم سزاوارترینِ خوابهایم را-

تا انتهای خیابان ورود ممنوع زندگی!

         اما بی تعارف-

         کفش های تا به تای من!

          برای هیچ آرزوئی

          قدم بر نمی دارند.

حالشان بهم می خورد-

از شکستن خط های کوتاه و بلند

لابلای  چرک نویس زندگی

 خودکشی آرزو ها-

        اما گناه ِقاصدک ها چیست؟

        لباس هایشان بی نخ می شوند

        موهایشان  آشفته  در نفس های شلوغ!

بی رحمانه-

پرت  می شوند در هوا-

پشت مرزهای قرمز بی انتها

می روند تا آرزوهای بر باد رفته ما را

جستجو کنند.

.................................................. 

وعده های ناچیز 

 

 

قایق ها تنهایمان می گذارند.

بادبان هایمان رابا خود می کشند.

باد گوش هایشان را پر می کند.                         

    وعده های بهشتی-

    خدا شدن-

    کار دستشان می دهد.

او سادگی یشان را بالا می کشد.

آنها آبهای خجالتی را پس می زنند.

موج های بی ریاءرا میان صدف ها رها می کنند.

    ما-

     کنجکاوانه شنا می کنیم!

     اما ماهی ها، همواره سرزنش می شوند.

     زیرا زبان گشادِ عابران کج خیال

     ذهن آسمان را

     پر می کنند-

    از شُُُر شُرِ بارش گناه.

 

فصلی دوباره  یا فصل آخر

 

 

می آئی و با خود می بری در فصلی دوباره

نقوش زندهِ پیراهنم را.

ترا نمی بینم چون مه ای پنهان میان سپیدی های چشم-

ترانه های آشنا زمزمه های سنگ های خیابان

برگ ها و آسمان بی نیاز، آخرین رشته های را حلقه می کنند.

تو با خود- لحظه ها را می کشانی پای کهکشانی که ما را آشتی می داد

اما  زبانمان دیگر حرف ها را نمی پسندند -آنها بالغ و عاقل حرف می زنند

یعنی ما با هم غریبه ایم؟پس زندگی ما تقسیم عادت های خوب و بد  می شود

نجات ما به معنای تنها گذاشتن ما میان احساس لبریز از غمگینی ماست.

ما به خود می اندیشیم و از یگدیگر دور می شویم

اگر اینچنین نباشد در "بازی زندگی"بازنده  خواهیم بود.

تو می توانی مغرورانه بر پله ها بایستی و مرا نگاه کنی

من در این جنگ نا برابر تنها زنی هستم که در برابرت...ا، فردا می مانم.

................................................................................................

 

حراجی دوباره...

 

 

باز نمی گردم به

            آنجائی که بودم.

بخشم-نکن!

میان لک لک های لنگ دراز

که شبها-

پاهایشان از تخت ها آویزانند.

من-

کوتاه ترین دلیل آمرزیدنم

برای حقیقتی که،آب دهانش را پائین نمی کشد

اما-

       بالت ، خوب می رقصد.

       حالا، غریبه نیستم!

       روزی ده بار از خودم رد می شوم

       با کلاهی، به گشادی آسمان

       تا-

       تنها، یک حادثه خوشبختم کند.

       همانی که برایش شناسنامه نمی گیرند

اما-

        روزی صد بار، اسمش را می نویسند.

حالا چه اتفاقی!

              بالاتر از خدا باید بیفتد؟

              روی طاقی مثل زندگی!

              مثل زیکزاک های لباسی

              که یواشکی-

              از میان آدم ها رد می شوند!

تا...

در حراجی دوباره 

دکمه هایشان را پس بگیرند.

نمی توان خوابید...

 

 

سبز می شوم

            در ترک های مهربانی.

تاب می خورم!

           میان، گره های بی ثبات.

می شمارم...

          الفبای خمیده دیوار را.

نمی توان خوابید!

از ناله ستارگان،

           کنار حوض دهن کجی های شب.

از حرف های ریخته،

           بر تعبیر های تاریک.

آنقدر...

           رژه رژه، رد می شوم!

           روی خط عابر پیاده،

تا-

           پنهان شوند، قدم هایم

          زیر چادر ماه.

 صبح-

         پیدا کند خورشید،

         پشتِ خاموش ترینِِِِِ سایه ها،

         ردِ پایِ رفتنم را.

 

رقص در باد...

 

 

هزاران بار

دیده ام  خود را

نه در بازی برگ ها

که بر دوش باد.

می وزید و می بردم

کنار پرچین ها

لابلای علف ها.

عمود بر سطرهای جفت

افق در فردهای بی انتها.

خیال باد تفاهم...

خیال من، اندیشه های شلوغ.

نمی ماند، می رفت...

گناهم نبود، من عمیقم!

خط ها، بی اعتبار،

نقطه چین ها عریان،

دفتر ها بی پلاک.

ته صفحه حالا ...

انشاء می نویسند، برگ ها!

علیه وزیدن، علیه رقصیدنِِ در باد...

 

........................................................................................

....................................................................

بادِ وحشی

 

چند سلامِ دیگر؟

تا، آخرینِ بن بست،

باد وحشی مست!

زبانمان را برمی چیند؟

حالا که دایره زنگی!

طعنه هایش را می زند

کجایند، شکوفه های گیلاس؟

تا روسری، پاره کنند

در مُجمَلِ برگ ها.

ما...

کوزه راه را سرکشیدایم!

بیا و کفش هایمان تازه کنیم.

مِجمَر ببندیم،  برغبار 

شاید عصائی شد!

دست خُمره های لنگ

تا...

پای مستی برگ ها.

 

.............................................................................

دوستانی که همواره مرا یاوری کرده اند!در وبلاگ کافی مور ...همراهی شما آرزوست.

کوچِ دوباره...

 

 

پای باران بسته

خاکِ تشنه نفسش

*لُهنِه گندم دارد.

و خدا نیست!

که حرف ها، نزده می میمرند.

طعنهِ چادرْ شب

سفر چوپان ها

لَچَکِ پولک دار

خبرِ کوچِ دوباره

نقش در گَبه ماست.

...........................................................................................

*لُهنِه:نهاری، صبحانه.غذای مختصری که قبل از غذای اصلی در پیش مهمان نهند تا بدان مشغول شود.

سمفونی چشمانم...

 

 

ستاره بیدار می شود،

           تو، می خوابی.

آرام، صف می کشی

           زیر بالشتِ دل من.

آسمان، تکانی می خورد،

          خاک...دامنش

پر ز هسته های گیلاس می شود.

و کلاغان بازیگوش...

            میان روسری مهتاب،

طناب از درختان می کشند!

              تا...

لباسشان را سبز سبز کنند.

راهبان شب، ترک می کنند

             دیر رسوائیشان را

             و پنهان می کنند،

             در بوته های فراموشی افسون مردان را.

و من...

          سوار بر قطارشب،

           سوی پنجره مه گرفته،

            نگاه ترا زمزمه می کنم.

             تا از سمفونی چشمانم،

            لایه های ابریشمی احساست

              فرو ریزند...

 

صدای  پای پنجره...

 

  

 

 

صدای پای پنجره می آید

اسب ها، وحشی اند هنوز

سواران، سرخوش می تازند!

بر تن چمنزارانِ بی تاب

می ریزد زمین، پیکرش را

میان دامان زندگی.

هزاران واژه سبز...

قدم می زنند، درعلف های شلوغ.

آسمان می خوابد

زمان دروی گندم زار

در باران، عریان.

من، پرم در روزگار...

چون پیله ابریشمی

می تابم، بر تن راه فرار.

بتاب، بتاب !

فردا می داند

پروانه، راز صندوقچه اسرارت را.

تا... 

میانه شب

پنهان در وجبهای تاریک

بچکد ! ابر بر لبان آبی .

برود، سوسوی کلاغهای سیاه 

 از دل چراغ های روشن و رام ...

ستاره ای در شمال...

   

 

اولین شمع را روشن می کنم...

ستاره ای درشمال می سوزد!

روشنائی، کوچک آهی می کشد.

دوازده ماه می گذرد!

تاریک و روشن

چینِ اتفاق...

آن طور که باید، می افتد.

بیدار...

می کشی!

در بی وزنیِ ثانیه ها

هَجاهای مرا!

و بخش میکنی!

با خود...

بودنم را...

آ، مَ، دی...

با، مَ، نی...

و سوار بر دوچرخه ای

که از خیال من پر است!

شب را دور میزنی.

تا...

لبریز در شعری سپید!

مرا، روزنامه دیواری خانه ات میکنی.

در شمال...

آنجا که، صخره هایش در امواج آبی شکم دارند

چشمان تو، از میان پنجره ماهی می گیرند.

ما...

با هم، می شماریم در خلوتی نا دیده!

گره ها در عمق آسمان را!

یک، دو، سه...

پهن در جغرافیای خیال

برون از مرزها...

دست برهم می کشیم.

گناه از، آستینمان نیست!

لباسمان پر چین است!

کشیده تا صفحه ائی...

قلم در آغوشِ کاغذ

جان در لغت می دوزد.

صفحه، پر از گل می شود!

نه کاغذی!... اطلسی

همچو، نقطه چین های نا گفتهِ پر کلام!

اما...شفاف و بی رنگ.

دوازده ماه می گذرد...

گنجه حالا!

نفتالین نمی خواهد!

تا بوی رخوت را بگیرد.

امسال حتی!

اندام هایمان، عریان از بدبینی

در علف های هرز و گل های وحشی

با گاو های مست، قدم می زنند!

ما...

انگشت در سطل های شیرشان، فرو می کنیم.

این بار...

شبهایمان هم!

پر از شبانگیست!

پر از نفس های تنگِ

تاریک خورده گیست!

پر از شکلات های قهوه ایست!

مزه ها...

پر از تازگیست.

تخت هایمان دیگر...

درانتظار، آمدن هایمان کشیده می مانند!

من...

لنگِه کفشم را!

آنجا، میان علف ها یی

که در بوی شکلات ها

تن هایشان را تابیده اند!

و تو مرا...

در روزنامه دیواری خانه ات

وجب به وجب می خواندی!

قایم می کنم...

 ...................................................................................

دوستانی که همیشه مرا مورد لطف و عنایت خویش قرار می دهند همواره

سپاسگزارم امید در وبلاگ/کافی مُوْر...نیز همچو اینجا مرا همواره همراهی کنید...

به امید دیدار شما درکافی مور...http://parsef2.blogfa.com/

نداریم هم را...

 

 

 

..........................................................................

                                        ...............................................................

صف می کشی!

بر دستانم

می شمارمت!

یک، دو، سه...

چقدر...

فاصله ها وحشی اند!

ما...

جعبه های چوبی

بسته ایم  به دلخوشی.

 تو بیداری!

چروک می خوری در شب

من با زنبیل تو، قدم می زنم.

نه دور، نه نزدیک!

پاره پاره! می نشینی

گاز می زنی نازک، سیبی!

و راه میکشی...

 باریک بر زبانم!

 مشت مشت!

گودال اشتهایم پر می شود

تا لحظه های بیرونی

که آلوچه ها می رقصند!

تو  رده پاهایت را، می شوئی !

پهن می کنی مرا!

نه ...

بر طناب زندگی...!

میان، واژگان بی پروا.

چکه چکه!

می ریزم

نه در مسیر آب...!

بر، سوراخ چترت!

با طراوت!

جیغی میکشم!

تا لباست را بگیرم!

چه شیرین، چه ترش!

مزه مزه!

خیابان ها می خوردند

یواش یواش!

پیاده روها ئی

که ما بر خود کشیده ایم.

 

.....................................................................

....................................................

.........................................

 

شب در ما خورد می شود!

ما حرف هایمان را

به هم، چسب می زنیم.

قسم می خوریم!

عکس برگردان ها به ما می خندند!

هیچ دفتری!

برگ دلخوشی بما نمی دهد.

هر دو، در تنهائی وِلیم!

بی رمق، در وصله ها

ناجور، می خوابیم.

 

محله’ من..

 

  

 

................................................................................

 

خیال...

 

بوی نان داغ

میزند به سرم!

اشک، بِهی می دهد بدستم!

گرد و زیبا!

خاک ...

آواز روئیدنش نمی آید!

دلم، از وعده پر است!

دوباره...

آسمان تاولش می ترکد

سردردش مزمن است

بارانش که می ریزد!

چاه ما پر می شود

به دردسر می رسد

اما...

به دیوار کاه گلی، دستش نمی رسد...

..................................................................

 لواشک...

 

جیغ کشید، تندی نور

در آستین سپیده!

کوچه از شب خالی!

خوابِ لباسش را کند.

طلوعی درهم رسید!

من از آه دورِگرد

لواشکی خریدم!

نه برای صبح!

برای پیژامه افتاده بر تخت!

که تا تاریکی،

کسی سراغش را نمی گیرد.

 

...............................................................

 محله ما...

 

تابستان که، رسید!

یک وجب علاقه افتاد

پشت بام،  بهارخوابش را بست.

کلوچه...

حسرتش به زمستان افتاد.

و...

سرفه های کبود

محله را بلعیدند

تا...

هیچ دل نازکی، به خانه نرسد!

نگهبان لجاجت

میان حماقت ها می پَرسید!

و خدا می خوابید.

تنها گوشه حیاط،

قوطی  خالی

دلش برای بوته می سوخت!

هنوز گل نداده ای؟!

خاک بر سر خاکت!

که ریشه اش کپک خورده است.

چه التماسی...!

 تنهاعدس های سبز

نفس می کشند.

سیلاب بر صورت جاده

خط می کشید!

 رهگذر...

طاق گیوه هایش را

بر چله تاریک می سائید!

 

همراه با ترانه هایم...

                                      .........................................................................                           

 ......................................................................

شاید اینجا آغازیست، تا هر چه پا بر صفحه می گذرد جسارتآ خوانده شود.

گاه پرُ و گاه پوچ! اسارتِ بی رحمی، که توانِ سر به نیست کردنش

از ممیز گردن میزند! بی نیاز، ناخوش احوال، رهایت میکند تا نگوئی: 

"سبک ها" او را خوردند! 

می شد! سرکش ترین باوری باشی که، طعنهّ روی پیراهنت را با

آب دهانت پاک کنی... حریری مشکی!

باز...ترانِه دف و شور شعف و عشق و رشک و یار و بار و... آه! دم بخوا...ب

 که فردا مدرسه تعطیل است...

.......................................................................

۱-زابرا                                ................................................

 

باران...

مشق هایم!

زیر میز، خیس شد!

فنجان لب خورده چای

تا بنا گوش

ریخت پای بخاری.

باز...

قلقلک قلیان

آواز سرخوش سماور!

در تیر رَسِ تیر چراغ های مضطرب!

می چلاندن، خیسی از کت هایشان

زیر لحاف شب!

رهگذری، با کفش کتانی

چلپ چلپ !

خمیازه می برد.

آن ور تر...

مورچگان، می دوند...

سرما، نخورند!

سحر زابرا...

تا...صبح!

رخت بندازد

بر طنابی

که سیب دارد

بوی گلابی می دهد!

اشتها...

سر صبحانه، برسد!

....................................................................

                                   .......................................................

                                              

 

......................................................................

  ۲- *کوره...                                ..............................................

 

سه تار...

از جنس آب

شُور و ماهور

سَر، لبِ کوره گداخت!

پدرشاهد

عمو ناظر

ترانه های ماشاالله

مرثیه بی دردی.

هُرم آتش نسوخت!

طعنهِ بیمارِ مادر! 

آروغش، بوی حمام می داد.

مادر بزرگ...

خوابید!

کودکِ آسمانی!

گم شد تا...قصه پیدایش کند.

ساحر...

حجله زد !

پای خاکستر اطلسی!

تا...

پدر کور، عمو سرخ

جوان بمیرد!

باقی ماند...

داغ و دود

شکمِ باد آورده!

" نوستالژی"  

عروسک گمشده !

 

.................................................................

                                  ...................................................

 

*کوره:تسلیمیست بر داستان کوتاه "همراه ترانه های بابام" از علی اشرف درویشیان.

 

انتقام...

 

چهار دیواری

آینه تکرارهم می شوند!

خاطرات پوسیده

عبای کاغذ  دیواری!

انگار، از شب ماندگی ها

شکم پنجره پس نمی افتد

عنکبوتی!

مطبخش را

در زاویه نمی بندد.

کاش پاهایمان دوباره

بی تعارف کشیده می شد!

حاکم!

آخرین نفس هایش را

به پای

شهرزاد هزارو یک شب

 پس میزد

قصه...

در مترسک ها، تکرار!

هیچ دوباره ای

کلاهش را

بر سر بازی ما بر نداشت

پرگارها

بر دایره ملاقاتمان

فرفره کوبیدند!

فانوسهای خیابانی

این شبگردهای بی باک

پیچ رخوت از بندمان نکشیدند

هیچ شبی!

آری هیچ شبی

نیلوفر نیلگون

به خواستگاری ما نفرستاد

تنها انگورهای همسایه

نجیبانه!

دست صاحبانشان را

به ما فروختند!

گستاخانه!

به دستانشان آلیاژ زدیم!

تا برچسب، بدنامی

به ما سنجاق نکنند

دیوارها

ناغافل به آغوش مان نیفتند

نمی خواستم!

خلخال  پای دختر روبروئی

دل برادرم را بسوزاند!

افسون عقربه ها

صوفیان خلوت نشین را

مسخ رقص سماع  کنند!

تنها...

انقباض ثانیه ها!

ما را پای دیوارهایی

قربانی میکنند

آجرهایشان را، ما کشته ایم!

آنها...

انتقام فرزندانشان را

با شمارشی معکوس ازما می گیرند.

...................................................................................

 .......................................................................................................... 

دستانمان!

میان حیاتمان می دوند

آنها

پاه برهنه ترین دوندگان

المپیاد زندگی مانند.

یاس ها هر کجا متروکند!

مه وحشی به چنگشان می آورد!

اما دستان ما

دماسنج را نقره ای می کند!

کنار سنگفرش تشویش

تاج کاغذی

جسدش تاراج می رود!

حضرت پاک!

نفس مست ریشه عصیان

زیر پای شما ست!

آخرین وصیت

گندم های کوبیده!

برای نانوای جوان قرائت می شود

چقدر!

آفتاب باید بتابد تا

خوشه ای باردار شود!

شما از دم تشکر

در وداع پدران

طفلان ننه گندم را

به آسیابان پیر می سپاریم!

تا...

پاه برهنه ترین

دوندگان زندگی یتان سیر شوند! 

 

 

 

 

اعتماد...

 

آنجا که زندگی سازش را میزند! 

من خسته دل بیگانه ام با صدا

نمی شنوم یا که نمی بینم

جمعیتی که حول زندگی منند! 

آمده اند برای تماشا!

زبانشان سرد اما آتشین 

می چسبانند!

کوره های نفرین بر جان

چقدر میتوانم طاقت بیاورم

 زیر طاق دل...

که دیگر نمانده

پایه های اعتماد! 

 

............................................................................................................

 

 

 

...............................................................................................................

 

غفلت...

 

کدام، پای ساده لوح!

بردم، به تماشای آب؟

به باغی که پر بود

در حوصله آفتاب.

ارتفاعِ حقیرِ!

کدام جنگل خموش

پنهانید مرا! 

در نقابهای چموش.

به زیر کدام چتر؟

باران نقره ائی!

می شست...

غفلت هایمان را لحظه ائی.

خلایق، رسیدند! 

روسرهای کاغذی پاره کنند 

گوش برگ ها را بکشند

از خاک ها پر کنند.

پای لنگی آمد

سیب سرخ را خورد!

قصر قصه ها را سوزاند

عود ها را برد!

انگار...

مسیری بود

پُر، ز کلاغ های سیاه!

دختران بی پناه

زیر بار گناه!

بوم نقاشی افتاد

ادعائی نرسید 

تصویر ها، مردند

به انتحار نکشید.

زمان جفت گیری گل ها

دست باد لرزید

در حسرت باکرگی

نطفه هایشان را دزدید

نفرین پائیزی، پاشید!

تخیلات مسموم 

زمان خیسی

به غنچه ها دستی نرسید! 

اینجا ماند ه ایم!

در فصلی جدا!

حاشیه طعنه ها

مرداب قصه ها.

در انزوای شب

بگور شد، نغمه ها!

قناری داغ شد

در شهوتی بی صدا!

فرفرها،  بر دوش آب

ماهی ها،  در دست باد

همسایه ها، مانده اند

ناراضی از روزگار!

تا، حد مجازات!

آنجا... که اعتبار نبود

پاهایمان، دوید

تا...

انتهای شالیزار

دامنی، چاک  خورد!

دو قطره، گناه  چکید!

نجابت، جیغی کشید

دعا، به پشت بام ها رسید.

زبان، می تپید

در قلعه ای مقوائی

نفس به شماره می رسید

در تخیل  رسوائی.

چراغی معصوم!

در آیه ها می سوخت

بوی انزوا

شعله ها را می دوخت

نعل های خوشبختی!

گمراهمان کردنند!

دخمه ها، فریاد میزدند:

"نفرین بر این دنیا"

آنقدر فرو میرویم

تا...

پلک ها را ندید!

بر گور آرزوها

نمی توان خندید.

طاقت نمانده است!

تعبیر بیاوریم

چهره هائی مسخره

همه، آمده اند!

برای، وداع...

فانوس های کاغذی تردید...

 

 

فانوس های کاغذی شنا میکنند بروی سقف هایمان

دل دریا روشن از نور میشود، وقتی دستانشان به دامان آنها می رسد.

     

     ++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++ 

 

انتظار آنچه که آرزویش را داریم، و برای رسیدن به آن میکوشیم، نه تنها سخت است،

 بلکه تند و مزه ائی ناخوشایندی هم دارد.ساده ترین آرزویمان، آدم زیستن مان است،

هرچه بیشتر به آن می اندیشیم، از آن دورتر می شویم !آیا ما شبها، از دعا کردن 

می ترسیم؟  

 

نمی توان

پنجره ها را بست!

با هم، نفس کشید

زبانمان کوتاه از بیان

خوشبختی یمان می شود

شاید، آخرین

اسباب بازی پشت بام هایمان

فانوسهای کاغذئی باشند

که ما

آتش های مچاله

بر زبانشان دوخته ایم!

تا

نردبان هایمان  را

روشن کنند

آنها پوشیده از

حرفهای ناگفته اند!

نور را باید پنهانید!

تا مبادا، غافلگیرمان کنند

پای پشت بام هایمان

به حیاطمان باز شود!

حتی آنجا  

که صدای مورچه ائی

شنیده نمی شود

مرواریدها

صمیمانه، نفس می کشند

صدف ها

شکیبانه، خوشبختند!

شگفتا که ما!

برروی امواج

عجولانه

قایق هایمان را می کشیم!

تا مروارید ها را

از دل صدف هایشان بدزدیم.

     

هر قدر هم، بزرگ و بزرگ تر میشویم...بازهم، تردید هایمان باقی می مانند.

شاید،  هنوز قدمان به اندازه اختیارمان سبز نشده است.هر آرزوئی از دلی

میروید...و دل من از دامن چمن هائی روئیده که، مادر مهربانم  دیروز،

آن ها را، آب پاشی کرده بود...

 

تردید هایم

گم می شوند

وقتی

بروی پنجه

پاهایم، قد میکشند!

حتی

از فوجی بالا میروند!

آرزوهای، پیدا شده

که زبانشان بوی تحریف می دهد!

دیگر دیواری نمی ماند

تا...

عمق خواب هایم را بدزدد!

چهارپایه ها هم

همسران ایدآلی

 نخواهند شد.

باید

بدنبال آینه ای باشم

تا قد مرا

آینگونه که هست، باور کند.

نمی دانم، فردا!؟

چه کسی با محبت

بند کفش هایم را، خواهد بست!

تا بار دیگر...

با دوچرخه سفیدم

سراغ همسایگان کودکیم بروم.

آنها، میدانند!

وقت، از بازی ما گذشته

ما داغ بزرگی، خورده ایم!

اما

من هنوز، هم!

در پی

بوسه های تابستان

در باغی

شبیه شرجی

عاشقانه 

بدنبال لحظه های تکراری میگردم!

 

    

 

 

ما با همیم...

    

 

 ما...

زمزمه میکنیم، ترانه ها را،

 گوش هایمان، خوابیده اند.

می کشیم، بادبان ها را،

قایق هایمان، شکسته اند.

قسم ها را با هم می خوریم،

وقتی...

دامن هایمان پرچینند.

احساسمان را با هم خرد میکنیم،

وقتی...

دستانمان ورزیده اند.

قد دریا...

کوزه احساسمان،

خراب می شود، در بوی آب!

زمزمه هذیان های بدنام،

درشبه های گندیده،

از راه میرسند.

و ...

انتهای کوچه تبعید،

کسی...

آیه کفش های مرا می بلعد!

هیچ کس...

روسری باران را،

بر سر شاخه گیسوی سیاهم نمی کشد!

ما سزاوارانه...

ستاره به ناف هم گره میزنیم،

دستانمان را، به دامن شب وعده می کنیم.

چرا که ما...

فرزندان، آدمیم!

 

 

ترا، اینجا صدا میکنم...

  

 

 زنان باردار غمند،

مردان پا برهنه می دوند.

اینجا...

کودکان فقیرند.

چشمانشان را میبندند،

تا، کیکها را مزه کنند.

شبها، بر تشک استخوانی،

درگرسنگی، میگرمند.

آستین آزروهایشان کوتاه،

یقه رویاهایشان بلند!

درنوشتن خیالاتشان، بیسواد ترینند.

نگاهشان، جزء بوی درد، تابی ندارد!

پاچه شلوارشان را بالا میزنند...

اما، نمیدانند،

تنها بازی روزگار...بدبختی نیست!

کودک بودن،

سر باری، نابرابریها نیست.

آنها چه میدانند؟

ما، چه میدانیم؟

آسمان هم، با موبدانش قهر میکند!

با هر آیه،

دستانمان درازتر از پاهایمان میشود.

شاید...

سپیدارها، همیشه بی بار می میرند!

و...

مزه های بد، ظالمانه زبانهایمان را می بلعند!

پوستمان بدست برده های غربتی می افتد.

احساسمان درو میشود،

نفس هایمان، بریده از گندم های طلائی!

ما...

بدونه بهانه،

خالی از بند،

کفش هایمان را وصله میکنیم.

شاید، اولین هفته خوشبختی یمان،

انتهای یک فصل سرد، خوابیده باشد...

 

 

 

 

نفس بادبادک ها...

   

 

 دستانم، دل بسته به نخ،

نخ به دست بادبادکانی خوشبخت،

تا بالا آنجا...

که خدا در فکرم بود،

می چرخیدند.

نگاهم٬ لهله زنان،

نه بر پشت بام!

بر دامن بیکران،

شوق احساس مرا٬ آبپاشی می کرد.

نه لکه ائی نه دایره غمی...هیچ!

صورت آسمان، 

پشت نقاب آبی٬ خوابیده بود.

روزگار روشن،

ایوان٬ رو به باغ،

باغ در پرتوی خوشید، بیداربود!

تابستان،

در بوی شرجی، بهارنارنج و*کنار،

بر طراوت خیال٬ آبستن میشد.

رویاها٬ در بستر بادبادکها،

آنها همبستر با٬ بادها بودند!

علف های فردا ، لابلای پیچش پاها،

در هیاهوی من٬  بیتاب می شدند!

من  ندانستم...

 در این رهگذر٬ تنها!

با شراکت لحظه ها٬

کشتی آرزوهایم٬  به گل خواهد نشست.

تا ...به٬ امروز!

که، چشم بر بادبادکی ندوزم!

دست٬ بر دل هیچ نخی نبندم...نبند...م

....................................................................................................

*کنار: درختیست که در مناطق گرمسیر منجمله٬ خوزستان میروید و در فصل تابستان میوه میدهد. میوه آن کوچک به رنگ قرمز و دارای  هسته ای سخت است، طعم میوه آن شیرین میباشد.برگ کوبیده شده این درخت در گذشته و شاید هم حال، بعنوان یک سرشوراستفاده میشد که همان، سدرمیباشد.

روئیدن...

 

 

 

 و به او...

 که با "چشمانی متعدد٬ نگاهم میکرد٬ گفتم:شاید تنها دلیل روئیدنمان از خاک٬

 همان٬ به سوی نور حرکت کردن٬ و به اوج رسیدنمان باشد... 

 

.................................................................................................

"چشمان متعدد: برای من به مثابه٬ چشمانی کنجکاو است.

سایه...

     

 

 

سایه روی دیوار!

هم قد، انگشتان من است.

کجا آفتاب بخرم؟

چگونه از، مرثیه رستن نگویم؟

وقتی، خورشید نمی تابد!

پنجره هایمان اینجا!

بی پرده باز می شوند،

چشمی پنهان نمی ماند،

من مانده ام با چمدانی پر ز صبحانه،

تا در این خلوت میز را بهانه کنم.

شب، خبر از بوی اشتهاآور نیست،

دستانم را مزه مزه میکنم!

مبادا، گشنه بماند کودک احساسم.

ته مانده رویاهایم؛  بوی نم گرفته اند ،

 از رطوبت،  پاچه خاطراتم مرطوبند.

دیگر چیزی نمانده!

جزء خانه ای که سرما، تنش را سوزانده...

 

بودن یا نبودن؟

   

 

 

انسان ها به فراموشی سپرده می شوند حتی زمانی که، زنده اند و در میان ما هستند! و چه بسیار کسانی که، بعد از مرگشان، نامیده شدند، نامور شدند و نام آور.

لابه لای صحبتم با عزیزی، جمله ای برای او نوشتم که، بعدآ مرا واداشت تا علت نوشتن آن را بیشتر جستجو کنم و آن اینکه:؛بودن آدم ها مهم نیست، نبودن ، مهم تر است. زیرا، نبودن است که، انها را به یاد یکدیگر میاندازد.

از دور و نزدیک شنیده ایم و میشنویم، نام بهترین اثر هنری فلان دوره هنری یک هنرمند چیره دست یا نام شاعر توانای کلاسیک و مدرن زمان گذشته یا حال، موزیسین؛ هنرپیشه و... را که، بیشتر آن افراد، یا  مرده اند یا از کار افتاده و پیراند یا مریض و مفلوک گوشه ای افتاده اند .اما آیا از خود پرسیده ایم که: از چه زمانی  آنها این گونه نام آور و مشهور شده اند؟آیا حق مطلب ادا شده است؟ و هریک در جا و زمان مناسب و در خور و شایستگی لازم؛ مورد قدردانی و تجلیل قرار گرفته است؟

تعداد بسیار زیادی از هنرمندان چه ایرانی و چه غیر ایرانی در سال های حیات خود، با زحمت فراوان  آثاری آفریدند و قدم هائی برداشتند که در حد خود بی نظیر بوده، ولی متاسفانه،  یا کسی آن ها را ندید و اگر هم آن هنر و تلاشش دیده شد به درستی تجلیل و قدر شناسی نشد و در حد و لیاقت خود مورد توجه واقع نشد. تا...زمانی  که:دیگر دیر شده است.

بسیاری بر بوم های نقاشی اعجاز کردند و بر اوراق سفید فریاد ها زدند، نوشتند و ساختند ...و در پایان زندگی پراز زحمتشان، در فلاکت و فقر مردند و کسی یک سکه هم برای کار آنها خرج نکرد در حالی که بعد از گذشت سالیان دراز و متوالی یکبار به ارزش هنری کارآنها پی برده میشود و، جیب بسیاری از دلال ها و گالریها و ...از فروش و دست بدست چرخاندن اثر هنری افرادی که، دیگر در میان ما نیستند، پرپول می شود و آن اثر هزاران صاحب پیدا میکند، و این است عاقبت کار هنری که، تا زمان بودن آفریننده اش میان  انسان ها ، دیده نمیشد و یا شمرده نمی شد و بعد از، مرگ و رفتنش، بزرگ، چیره دست، توانا و هزاران صفت شایسته دیگر را صاحب می شود.

نمونه روشن و تازه یک هنرمند، مرحوم قیصر امین پور بود که من به نوبه خودم از وجود ایشان بی اطلاع بودم تا زمان فوت ایشان که یک باره همه از بزرگی و توانائی او همه جا سخن به میان آوردند واین باعث شهرت بیشتر او و شناخت و معرفی ایشان شد و جالب اینجاست که بعد از فوت ایشان کتب او در ایران به طور چشمگیرو با سرعتی شگرف به فروش رسید...

حال قضاوت با شما، کدام یک بیشتر، میان ما اثر گذار است؟وقتی، هستیم و دیده نمی شویم، کسی قدر وشایستگی های ما را نمیداند یا نمی بیند...! یا وقتی نیستیم و یک باره عزیز، گرامی و خوب...میشویم؟  یا حتی، خود ما، دیگران را بعد از رفتن و نبودنشان، به یاد می آوریم، پی به وجود ارزشمندشان میبریم و میفهمیم که، آنها چقدر درزندگی ما تاثیرگذاشته اند و قدرشان را بعد از مرگشان می فهمیم!...حال، بودن یا نبودن؟

 

ترانه خیال...

   

 

 

نمی دانم، چراغ زندگی، کجا میسوزد!؟

نمی دانم، بلندی شب، کجا میریزد؟

من مانده ام و یک اتاق خاموش!

نمی دانم، چرا روز نمی افروزد؟

از دست رفت ترانه خیال !

بر چشم خشکید طراوت، بهار

نمیدانم، چرا بخت، نمی آموزد؟

نمی دانم، چرا بخ...ت نمی آموزد...

 

 

تاب می خورم...

      

 

 تاب می خورم،

تاب می خورم!

بالا میروم،

برمیگردم.

تاب می خورم،

بالا میروم!

پیشانیم را نقره فام میکنم،

برمیگردم، ماه پیشانی می شوم.

تاب می خورم،

بالا میروم،

دستانم را ابری می کنم،

بر می گردم،  تنت را آبی می کنم.

تاب می خورم،

بالا می روم،

دامن آسمان را می چینم،

بر می گردم،

با تو، آن را تقسیم میکنم.

تاب می خورم،

بالا میروم،

تنها می شوم،

در هوای تازه حمام می کنم،

بر میگردم ترا، جستجو میکنم.

تاب می خورم،

بالا می روم،

چشمانم را پاک میکنم،

بر میگردم،

می ایستم!

خود را،  باور میکنم...

 

تقدیم...

 

 

چشمانم ، پر از پرواز بود،

و پروانه  پر بود، در نگاهم.

دستانت، بستری ساختند، بر صفحه خیالم.

در خوابی،  که به روز می رفت،

بیدار شدم...

بی بال، پر گشودم.

 من...  

یک پروانه شدم!

            ....................................................................................

این شعر تقدیمیست به دو یاور ارزنده، آقایان ح و آ...که مرا، در به راه اندازی این وبلاگ بسیار یاری کردند.

                                                                                                        تشکر فراوان

 

 

 

 

 

کدام راز...

  

 

در اندیشه کدام راز خوابیده ای؟

میگویند:خواب زن چپ است!

شاید،

کسی، دیگر راز ترا باور نکند!

کی، بیدارت کنم؟

فردا، 

که به دیدارت آمدم؟

وقتی،

به اندازه،  تخت خوابت بزرگ شدی؟!

کماکان،

رویاهایت هم، قد میکشند!

فرداها...تو نیز بزرگتر و...

تختت هم، کشیده تر می شود.

شاید!

از اندازه قد او؛

...ترا هم، باور کردند!

 

 

باور دارم...

      

 

گوشه ای دراعماق قلب هر انسانی این آگاهی نهفته است که، بر روی زمین ، ماندنی نیست و یا اگر هم خانه ائی و جا و مکانی دارد، به هر حال، میداند که این خانه و زندگی...ماندگار و همیشگی نیست...

کهنه و نو هر دو مهم هستند، در سکوتی که در آن تجربه هایشان را با هم تقسیم میکنند، گاهی بیصدا می نشینند و بیکدیگر نگاهی می اندازند.در حالی که راه هر یک از دیگری جداست! و هر یک، به تنهائی برای خویش تصمیم میگیرد بدون دخالت دیگری.اما زمانی به نقطه می رسند که یکی بدون دیگری معنائی ندارد و آن زمان، لحظه مقایسه است...

همه ما می دانیم که، هزاران فرسنگ راه زمانی آغاز میشود که، ما خود را به راه بیاندازیم و حرکت را آغاز کنیم...و راه تنها زمانی خود را نشان میدهد که، تو خودت را به راه نشان دهی...

اما به یکباره لحظه ائی فرا می رسد که ندائی درونی ، تو را می خواند و تو کنجکاوانه به جستجوی  چشمه جوشش آنچه که،میشنوی اما نمیبینی، به راه می افتی...

در نهایت...

آگاه از اینکه، راه زندگی، تنگ و باریک و پر فراز و نشیب است و هر کسی قادر به عبور وگذر از آن  نیست و همه به مقصد نمی رسند.عده ائی گمان میکنند که می رسند و عده دیگر در رویای رسیدن به آن در تلاشند و دسته ای به خیال رسیدن، اما در خلاف جهت آن، در حرکتند...