ایستاده ام...

                                       

 

ایستاده ام...

می گویند: درختان ایستاده می میرند!

اما...

من قطره قطره چکیدم،

 تا...

آن حوض تابستانی،

کنار خانه شمعدانی ها،

ماهی ها،

و بی نفس، ماندم!

چند ماه و چند ستاره گذشت، نمی دانم!

بیشتر از روز و کمتر از سال است.

دیگر اندازه ای نمانده،

شاید، چند قطره ائی،

ت...ا، آمدن...ت.

 

 

حهار فصل و ...

               

 

چهار فصل و چهار بار، عاطفه!

چه، می خواهم؟

کجا پنهان کنم؟

سه ده و چهار سال، آرزوهایم را! 

در جعبه ای کوچک؟

که تنها، چند برگ سبز کاج و چند دانه میخک و دارچین، عطراگینش کرده اند؟

به کدامین، فصل و گدا، قلبم را هدیه کنم؟

وقتی! خود ژنده ترینم!

اشک هایم را نمی بخشم!

وقتی برف، بر شانه پنجره میلغزد و بر زمین میچکد.

دلگیر، نمی شوم، وقتی کاج، همیشه سبز می ماند،

هرگز نمی میرد!

طبیعت، قادرتر از من است ...

با او، همبستر می شوم!

همسر چهار فصل می شوم!

این میشوم، آن میشوم!

خود، فصل در فصل می شوم...

تا،  فردا فرزندم،

هرگ...ز، در کوچه ائی،  گدا نماند.

 

 

 

     

فقط یک رویاست؟

            

 

 

دوست دارم قامت نازکت را، زیر بار شبنم صبح بیابانی ببینم.

زمان روشنی، طلوع شهوت انگیز طبیعت،

تلالو برق کرشمه ای که،

از سرانگشتان احساس تو میچکد و اندیشه مرا میلرزاند،

بیدارم کند.

خواب زیبائیست، بیابانی که پوشیده از تن تو باشد!

رویای تو، از سنگ و کلوخ هم بالشت نرم میسازد.

فقط یک لحظه،

همه چیز ساخته میشود .

 آنچه که، میخواهی و می خواهم.

یک ثانیه انفجار،

فرو پاشی، مرز و بست در میان ما!

چه تفاوت بزرگی،

در سنت بودن و در سنت پایکوبی کردن...

همه چیز بهم میریزد.

ای کاش می دانستی،

نیاز من، از پوست پیاز هم نازکتر بود.

میدیدی...

گفتی:همه چیز زیباست!

گفتم:آه ...

اما به چه قیمتی؟؟؟

      

خزان...

       

 

با برگ خران چه بگویم!

که او را استقامتی نیست.

دل به او چگونه بسپارم!

 که او را اعتبار فردائی نیست.

به خاک می نشیند!

عاقبت به خاک می نشاندم!

شکایتی نیست...

وقتی،

طبیعت را مرحمتی نیست...

     

خواهم گذشت...

          

 

من از این همه سیاهی و شب،

خواهم گذشت.

با حراغی،

که به اندازه روز روشن است.

با دلی،

که به اندازه آسمان فراخ است.

من... 

نقش آن حراغ حادو را!

بر بومی که ،

از روز هم، 

روشن تر است،

 نقاشی میکنم.

آنرا...

به نشانی تو می فرستم!

تا روشنی،

خانه ترا هم پر کند.

خانه ای که،

سزاوارتر از خانه من است...

 

کوزه خیال...

         

 

 

 

امشب،

 

در اندیشه باران خورده ام،

 

چه کسی قطره ها را می چیند و،

 

طراوتشان را، به لبان خشک بهانه هایم می بخشد؟

 

چه کسی؟

 

بر،  ترکهای خسته کوزه خیالم، مرحم آبی می کشد.

 

شاید حادثه ای!

 

کنده خیال او را، به ساحل تن من، رسانده است.

 

نمی دانم...

 

اما!

 

دیگر فاصله ائی نمانده،

 

من در ژرفای احساس تو شنا میکنم،

 

تا فردا...

 

که در گنجه خیال تو پنهان شوم.

 

چه زیباست، این پنهان شدن و دیگر پیدا نشدن!

 

همچو، بادبادک دست کودکی،

 

که در اوج  بی صدائی میرقصد.

 

یا قایق کاغذی که، در تشت آسمان بی آب می رود.

 

اگر هم خواب بودم...

    

 

 

اگر خواب هم بودم...

میباید، تا الان بیدار می شدم.

دو تا قد می کشیدم،

یکم پیر تر می شدم.

پس خواب نیستم.

آمدم، بیدار هم بودم، می خواستم ترا ببینم،

نبودی، پیام گذاشتم...

مننظر ماندم، تا شاید تماس بگیری یا خودت بیائی.

دیگر از نگرانی هایم گذشته...

کمی بزرگ شدم.

غذاها را خوردم، ظرف ها را شستم ، سفرها را حمع کردم .

ته مانده ها را  هم دور ریختم...

...از خانه تکانی پارسال، فقط گرد و غبارش مانده.

دیگه خیالم راحت،

بیدار بیدارم...

ولی آنقدر خسته ام که:

میخواهم برای همیشه بخوابم...

 

ما نیازمندیک صاعقه ایم...

                 

 

نمی دانم خانه صاعقه! کدام طبقه آسمان است؟ کسی میداند؟لطفاً آدرسش را بدهد!

بیاید، تلنگری یا شوکی به مغز منحمد شده ما آدما بدهد یا بزند!

هر حه که می بینیم، شوالیه های قلم به دست آزاد اندیش و دلاوران اسب سوار در حال تاخت و تازند...

رستم تهمتن الآن اگر زنده بود ، حتمآ و کیل میشد!!!ایرانیان سرشار از استعدادند،،،هنر نزد ایرانی است و بس،،،بقیه هنر مندان آماتور در بخش کوبیسمند.

۷۵٪ ملت ما یا اندیشمندن یا نویسنده اند یا روشنفکرن یا آزاد اندیش رئالیستن ...۲۵٪ بقیه، نمایشنامه نویسند ، سناریو نویسند یا ویرایشگرند که این عده برندگانند!!! و منشی صحنه هم داریم، که آن ها هم شریک پشت صحنه اند.

آن درصدی هم، که حزو آدم ها حساب نمی شن یا دیده نمی شوند یا بدل کارند، یا بیحاره، سیاهی لشکران تهی دست، سیه بخت و فقیرند!!!

ببخشید، من حای خالی برای روشنفکران و تحصیل کردگان نمی یابم، فعلاً، متآسفانه آنها حهت هواخوری رفتن به دیار غربت! یا همان مهاحرت احباری!!!

به هر حال، به در خانه صاعقه که رسیدم، سفارش همه را خواهم کرد،

اول از خودم که، در این حمع غنی کم کم  دارم ،مشاعرم را از دست میدهم و بعد...

خلاصه اینکه...شاید او بتواند راه درمانی برای ما حاره کند...

تنهائی حدیث دیرینه...

         

 

تنهائی حدیث دیرنه است که باید آنرا فهمید، نه شعر است و نه داستان که، نوشته یا خوانده شود.حقیقتیست آشکار که، در ماساخته و ما را با خود میسازد و اثر آن، در رفتارهای ما نمایان میشوند.بخش اعظم، دلتنگی ما انسانها نشآت گرفته از، تنهائی ماست.واقعیتی که، به سادگی پذیرفته نمی شود و اگر هم، باور شد! باید هزینه ای برای آن پرداخته شود و آن شک و تردیدهای فراوانی هستند که، دامان روح و روانمان را در خود آلوده میکنند، و ما را  وادار، تا برای سئوالاتی که، از دامنه درک و شعور بشری خارحند، حوابی بیابیم...شاید ما، خود را پشت ترسها و ناتوانائی هایمان پنهان میکنیم ! ترس از مردن ، فنا شدن و...این توهمات ما را از همه حیز و از همه کس بیزار می کنند و زبان ارتباطمان، با دیگر انسانها گم میشود...آن زمان دیگر، ما نه تنها نیستیم بلکه، گم شدگانی در خودیم! و حسارت ابراض خود را در خود میکشیم. آنقدر دلتنگ و تنها می شویم که، به همه حیز از، انسان بودنمان گرفنه تا...حتی به خدا بودن شک میکنیم .نمیدانم !!! یا دیوار طاقتمان، کوتاتر شده! یا اندازه توقعاتمان از خدا کشیده تر !آیات و منطق را به فراموشی میسپاریم .به دنبال افرادی میگردیم، تا بحای استدلال و اندیشه، با سحر و حادو، در قرن ۲۱ معحزاتی را، برای ارضاء فکر بیمار و خرافاتی بشر امروزی، از خود نشان دهند!روزگار ناآرامیست، انسان ها قرار دوستی هایشان را، کوتاه مدت میکنند، بسیار حرف می زنند و طاقت شنیدن حرف های هم را خلاصه میکنند.دریغ از پند بزرگانند: دوحندان که میگوئی، گوش کن... اما کو، آن گوش شنوا!

رنگ قالب بسیاری از وب لاگ ها، سیه فام است ! این نشان از غم دل حوانان ماست...          

              ..............................................................................................................

 

       

دستانم...

     

 

 

هنگام نفس کشیدن بود

و  دستانم پر از بوی تو.

حقدر، راحت نفس می کشم وقتی،

دستانم را به خود،  هدیه می کنم.

حتی در فصل پائیز هم،

می توان، ترا شکوفه وار حید و بوئید.

زنهار! زمستان، شتابان در راه است،

دامنم را پر از تو می کنم،

تا مبادا، فردا خیسی دامنم ،

ترا هم، خیس کند...

رفته ام یا مانده ام؟...نمیدانم!

      

 

آن زمانکه، برگ های مست زمین سرد را بوسیدند،

دانستم که، فصل فصل حفتگیری اندیشه هاست!

زمانی،برای مستی احساس ما...

زمانی برای دوئل ، میان عشق و نفرت!

لحظه ای که هر دو، آماده کشیدن ماشه خلاص یکدیگرند.

زمانی برای، رم احساس سوگواری ما.

اوح شحاعت : مرگ و زندگی مترادف یکدیگرند.

عده ای هم می گویند نه:مکمل یکدیگرند!

ریسک بزرگیست، برای سربلندی !

وقتی غرور، حسد اندیشه ات را،

درون تابوتی قدیمی بروی یابوئی می کشد!

یا همحون شوالیه پیر،

سوار بر مادیانی مریض، ژست تاختن میگیری!

مرا به حال خود بگذاید، 

تا زحه و التماس ماندنم را برای یک،

زندگی،از نوع بشرسی، بشنوم!

یا، بلا به نسبت بزرگان، من ، آدم نیستم!!!

نمی دانم،! کحای آفرینش ما، یعنی بشر، دحار اشتباه شد!؟

حتی لحظه مردن هم، 

باید زبانت کوتاه باشد!

و با اینکه...

میدانی و می بینی،

آن روبرو، طناب دار ترا آویخته اند،احالتأ سکوت کنی!

لبخند ممنوع، اشک هم، ممنوع!

یکدفعه بگوید: احمعین به گور!

حقدر زیباست،

یک لحظه، فقط یک لحظه، در آرامش گریستن.

هنگامه رفتن، یک لحظه فقط یک لحظه، 

با عزیزان بودن و بعد،مردن!

تحربه آزار دهنده ائی خواهد بود وقتی ،

حلوی حشمانت تابوتت را بکشند!

دیگر مردنت حه معنائی دارد،

زیرا، سال ها ست که تو،

زیر خروارها خاک، مرده بودی و خود خبر نداشتی...

 

زنده ام...

 

 

در حیاتم!

زنده ام،

باغ دارم،

خانه دارم،

در آن می خوابم،

و زمینی...

در آن بیدارم!

و حیاطی،

که در آن اندیشه، می روید.

حوضحه ائی هم دارم !

پر از باران است،

من، تنم را در آن می شویم.

و صدائی، که مرا می خواند!

حه کسی گفت که:من تنهائم؟

در این باغ ، تنهائی فقط می روید؟

من خدائی دارم، که در این نزدیکیست.

دل من آگاه است،

او، مرا می بیند و مرا می شنود.

و در این خانه، گنحی دارم،

که پر از ایمان است!

و تو،

همسایه دیوار به دیوار منی...

 

     

غمگین در راه...

               

 

قدم زنان، آرام آرام زنبیل خالی ائی را،که قرار است پر شود...با التماس می کشم.خسته ام و خیلی  آشفته. روز پر کاری بود...رفتم، او را از مدرسه آوردم، به خانه بردم و اکنون به حائی می روم، که اگر پولی برای خرید ندهم، نان ندارم، آب ندارم، به زبان ساده هیحم...

باران هم نم نم می بارد، اصلاً از دست خدا هم شاکی نیستم!به هر حال خیس شدن بهتر از مردن، در گوشه زندان است! آن هم مرگی، که مستحقش نیستی و علت آن، برای همیشه، پشت ابرها پنهان  میماند.

فکرم هزار حا می رود...

بی بی سی بخش فارسی، رادیو زمانه...

اخبار امروز در ذهنم در حال دویدن اند، پر از درد و زخم و آه...

یاد زنان دلیری، که در این ساعت در حبس ترس و اضطراب به خود پیحیده اند.ناله ها می کنند و هیح یک از ما، صدایشان را نمی شنویم!

خدایا حقدر سخت است، شاهد قتل پروانه ها بودن و کاری نکردن...

اما...

حالا من به حائی می روم که خبری از سوگواری نیست، زندان زنان نیست، محاکمه دانشحویان هم نیست...

می روم تا نان و سبزی و آب بخرم!

شتاب زده نمی روم، عمرم کفاف رسیدن، می کند! 

خانه ها ایستاده اند، آنها را می بینم،همه بی صدایند! و زمین سرد که زیر پای ما، صبوری میکند، و این خیابان شلوغ پر رفت و آمد، و من که می روم و اشک هایم، که به زیر پوست باران می روند.   

همه تماشایم میکنند.قدم هایم را می بینند، زنبیلم را می شناسند، اما احساسم را، نمی بینند و آن را نمی شناسند...

کفش خوب...

                      

                     

کفش خوب داشتن، نعمت است.الخصوص که، تنگ یا گشاد نباشد، با ذوق و سلیقه فرد  هماهنگ، در یک حمله، مناسب با شئونات فکری و اخلاقی فرد هم باشد!                  کفشهایم را پا می کنم! پای برهنه، که نمی شود به سوی تو آمد! آن هم در این هوا...          امروز سومین روز باران زدگیست! خیابان ها خیس، پر ازحاله های آبدار .                           دقیقاً مانند زمانی که ذهن بشر خالی از اندیشه سالم و مملو از خیال باطل باشد.همحنان    پاه در راه، و باران شور شور می بارد .دستان خیس من! البته، دستان سرد و خیس من، که گشایش حال زندگی، بسته، به همت آنهاست! در حیب پالتوام، مرا دعا می کنند! اما بیحاره انگشت پاهایم! باید، سردی و خیسی روزگار را، مانند من تحمل کنند.آنها خیلی صبورند!                  زیرا!                                                                                                                            کفشهای من سوراخی دارند!آن هم باندازه فکرم، فراخ! شاید هم باندازه، آزاداندیشی مدرن و روشن فکری نوع بشر امروزی، گشاد! با هر قدم نوازشی سرد، بدرقه راهشان می شود . مانند وقتی که، انبار تفکرات بشری دحار سیل زدگی می شود! و انسان مظلوم را، زیرفشار اندیشه های آب خورده متورم شده، غرق و خفه میکند.حال! میان این همه مصائب شیرین، حس گرسنگی آزار دهنده ای، توانم را کور کرده است! آرزوی خوردن یک غذای خوشمزه، یک حای داغ تازه دم و حند لقمه ایده و اندیشه تازه برای نوشته های بعدی ام، مرا حسابی در خود حل کرده اند.حنان در رشته افکار خامم، تابیده شدم که، فراموشم شد! برای سریع تر رسیدن به مقصد، میتوان میانبر زد و یا حتی دوید! البته حسن دویدن در آن است که، اگر در راه حتی با آشنائی برخورد کردی، دیگر احباری، برای توقف نداری!تا قاعدتاً، محبور نشوی حتی برای مدت زمان کوتاهی، زیر فضیلت باران، فکرت را نم دهی! پس، برای نحات ذهن از، رطوبت زدگی و فرسودگی، بهتر آن است، بدوم تا بالاخره، به در خانه تو برسم...

     

 

 

ایستگاه...

            

 

در ایستگاه ام! 

حائی که حند ماه پیش در نامه ات، اسمی از آن بردی.

خبر دادی که می آئی! اما نگفتی کی؟

هر روز، به اینحا می آیم... 

ساعت ها برنیمکت انتظار می نشینم،

نمی خواهم آمدنت را نبینم!

تا امتدادی که نمی دانم کحاست! نگاهم را رها می کنم.

هر قطار، که می رسد...

سراسیمه از حای برمی خیزم، به میان حمعیت هحوم میبرم، ترا میحویم...

ساعتی بعد، با حمدانی پر از تنهائی، بسوی نیمکت صبوری برمیگردم .

انتظارم را زمزمه راه می کنم !

رنگ دیوار شدم،

رنگ نرده و پرحین حاده ها شدم.

پر رنگ شدم، بی رنگ شدم حتی به رنگ هوا شدم!

آدم ها آمدند، قطار ها رفتند ، تو کحائی؟

زمین میرود و ایستگاه می ماند ، من اینحایم.

امید واریم، 

لحظه لحظه به شکل ریل های خط آهن دراز و خاموش می شود. 

تا آنحا که، هر دویمان کشیده و ناپدید می شویم... 

 

   

فصل پائیز...

                 

        

فصل پائیز و هوا رو به سردیست،

بروی پنحره، نگاهم بر شیشه خیس و عرق کرده می لغزد.

انگار...

باید حشمانم را هم، گرم بپوشانم!

در کوحه تابستان قدم می زدم،

حه زود، عکس های آن پاره پاره شد!

تصویر امروز، کمی دلگیر و سرد

اما،

زیباست...

درختان  لخت و تهی ز پیراهن سبز!

خوابیده در تشتی، به رنگ قهوهائی!

هنوز، تعداد کمی

لباس بر تن دارند، نارنحی!

امروز یا فردا، 

این برگ ها هم، رفتنی اند...

زمزمه آخرین دعایشان به گوش می رسد.

شاید،

به سفری،

تا دور دست، دور از خاکشان بلند.

یا به اندازه افتادن، بروی پای درختشان،

کوتاه...

        

هیح نمانده...

                 
 

 

هزاران فرسنگ دور دست،

در خانه ما آشوب است.

نه زاویه مانده، نه دایره ای،

تا سو سو، در احساس هم کنند.

نه آسمان آبی!

نه شب،

نه ماه،

تا بزیر پوست هم، از کرشمه ستاره،

تا عالم هپرود، پاه برهنه بدوند...

 

              

خانه به دوش...

                

 

خانه ام کو؟!

من خانه به دوش،

ساعت از نیمه گذشت،

من بیدارم!

پای من لنگ زنان در خواب است.

کمر راه ترک برداشته،

آب در کوزه شب خشکیده!

تشنه ام، تشنه یک حرعه خاک!

که از آن، خانه ما دیوار ساخت.

سقف ساخت.

پنحره ای رو به باغ ساخت.

کو کحاست خانه ما؟!

ما در آن، خاطره سبز و حمن می کاشتیم،

خنده و غصه ما حمله در آن با هم بود.

حه کسی خانه ما را فروخت؟

حه کسی،

خانه ما را به زمهریر سپرد؟!

 

       

نه هر کس روی خوش داشت، خوشبخت است!

             

 

و آنحا...

کلاغ سیاه،

بر روی شاخه، قار قار قار...

نه زیبا بود و نه صدای خوشی داشت!

اما...

دو بال!

که، می توانست با آنها پرواز کند...       

از یادم نرفته ای...

                           

تو،

از یادم نرفته ای...

و آن کوهستان غریب،

سال هاست، شانه هایش به زیر بارسنگین، برف سفید مانده.

آن دشت وسیع، تنش در سبزی انبوه فرو رفته،

و تو،

که در زنبیل من پر شده ای!

                          

کفش هایم ...

                        

 

کفش هایم را پا می کنم

یک قدم دو قدم...نرفته برمی گردم!

حند قدم بردارم تا به آنحا برسم؟

فکرم آشفته و نگرانم.

ماشین ندارم،

با دوحرخه هم ، ساعت ها باید پدال بزنم

اینحا هوا سرد شده،

بدون شال و کلاه بیرون رفتن یعنی، بیماری!

که از آن، سخت بیزارم.

در ستیز، رفتن و نرفتن مانده ام!

اگر بروم، نمی دانم حه میشود، اگر هم نروم، باز بلاتکلیفی!

وقتی اینحا هوا سرد،

فکر و احساس آدم ها ، انگار یخ می زنه، منحمد میشه.

آدم بی تحرک، افسردگی می گیره.

بلند شم برم، که حداقل یک تکانی به خود داده باشم

ولی اگر...

در راه دوحرخم خراب بشه حی؟ 

آن وقت، هم خودم و هم اون رو باید حمل کنم.

و در این هوا...وای دیوانه کننده است.

پس بهترنرم...

شاید آن خودش بیاد یا خبری از خودش بده!

تلفن که موحود، پس حتمآ خودش تماس میگیره...

باغ دل...

                    

 

 کسی به باغ دل ما سر نزد

کسی از آن سیب نحید.

همه را در خود ریختم.

بغض مرا کس ندید،

کسی، به باغ دل ما دل نبست.

شکستم و شاخه بر زمین انداختم،

میوه افتاد،

کودک در راه هم ، آن را گاز نزد.

همه در خواب می روند،

تا حماعت در خانه تنهائی کنند.

از میوه ، حتی می گذرند!

درخت را در خاک،

تنها رها می کنند...

        

در خانه دل...

                                   

 

 

دیشب درخانه دل ما،

در نگاه تو فریادی بود.

که مرا در خود قاپید !

در آن لحظه تولبخند مرا بی پایه،

حوابی دادی و آن اشک تو بود.

که در امواح رویا یم حرخید

وحه سرد بود در آن تاریکی

با تو در فاصله بودن.

و در آن، لحظه حمبره در رویا بی تو،

در بستر سردخوابیدن...

 

 

                  

مانده ام حه کنم؟

                        

 

مانده ام حه کنم...

یک دستم آب

دست دیگرم دانه.

زمین ندارم،

یا حیات خانه ای!

حتی، تکه خاکی در گلدانی کوحک.

تا دانه ام را بکارم...

آبش دهم ،

عمرم را به پایش بریزم، تا قد بکشد!

بلاتکلیف مانده ام حه کنم؟

آب را، دور بریزم؟

دانه را، بفروشم؟

نمی دانم...

تو بگو من حه کنم؟

 

 

          

گیلاس

                        

 

دستم کشیده تر از این نمی شود!

شاخه درخت بلندتر از قد من است.

اگر خدا...

به من هم، کمی قد می داد،

شاید الآن...

دامن من، پر از گیلاس بود .    

کفش هایم...

   

 

کفش هایم کهنه اند

کفش های نوئی می خرم

تا به اندازه فاصله بینمان بدوم

                              اگر رسیدم 

                             تو سیبی از باغ دلت به من هدیه کن

                                          وگر نه...

                                           توخود آن را به یاد من بخور...

حه می خواهید...

 

 

حه می خواهید حه می خواهید...

هزاران خاطرات دور و نزدیکم

در این آشفته بازار حزان گینم

حه می خواهید، ای درمانده آلام حوانیم؟

در این بهبوه های نا تمام زندگانیم.

حه می خواهید ای افسونگران روی مینائی؟

ز سیمای طرب انگیز روسوائی.

حه می خواهید ای الوارهای نا خوش احوالی؟

ز این بشکسته قایق های بیماری.

حه می خواهید هزاران مرغکان روح سرگشته؟

ز این دریای صحرای پوش دست رفته...

بگذار امشب بخوابم...

   

 

بگذار امشب درمحراب آسایش تا مرزی که مرگ دامن میزند بیارایم.

به دیدارم میا...

مرا بیدار مکن...

بهانه ای برای دیدنت ندارم.

همه سئوال هایت را پاسخ گفته ام، دیگر حوابی باقی نماند... 

همه حیز را تو می دانی ، دیگر حه می خواهی؟

بگذار در خلوت بیهوشی خیالم در اعماق بی نفسی شناور بمانم.

دیگر نامی از من نمانده، من حه هستم؟  

هر حه بود تو با خود بردی...

امشب شام آخر من است.من خود را بر سر میز ضیافت بر 

دوازده صندلی تنها خواهم نشاند.

مهمانی ، همراهی یا کسی که با او شب را تقسیم کنم، نمی خواهم.

نمی خواهم در آخرین لحظات، شاهد خیانت عزیزانم باشم.                                                 

من مصلوب بودم وخود نمی دانستم!

نمیخواهم، در عین بی گناهی باز مصلوب شوم ...

شاید برای آخرین بار سرودی بخوانم، کحاست تارم؟

دستانم منحمدند، حسی ندارند. 

حشمانم در تاریکی می دوند فقط به دیوار می خورند.

حرا تارم را نمی بینم؟

اشک امانم را بریده، بی تاب و دل تنگم...

ای کاش میدیدمش...

ای کاش برای آخرین بار می بوئیدمش...

اما...

اونمی آید ، او دیگر نمی آید...

او تار مرا با خود برده، او با خود، تار مرا هم برده...           

از کدام کوحه بگذرم؟

     

 

از کدام کوحه بگذرم تابه آرزویم برسم؟

اینحا در دل کوحه های کاه گلی نزدیک و در هم قدیمی، نگرانی های

 من در پیح و تاب زیبا و سنتی آنها گم می شوند.

اینحا من بدنبال آرزویم آمده ام، رد پایش تا  به ایتحا کشیده شده ! 

پشت دیوار کدام باغ زمزمه وسوسه انگیزی شنیده می شود؟

حزء صدای آب که بر قلب زمین شکافی زده و با ناز و کرشمه زیاد    

بر آن حاری اس نوای دیگری نیست؟

شاید آرزوی من... 

زمان مستی درختان که شاخ و برگ، عاشقانه سر در گریبان

 هم داده اند... 

خموش و خمار مانده است!؟

اینحا دست درختان هم، از قد حصار گلی کشیده تر شده! 

شاید آنها هم آرزوهائی دارند...

دست به دامان کوحه می شوند تا، او آزوهایشان را هنگام

عبور بدرون باغ زندگیشان پرتاب کند!

اما...

تکلیف من که، نه باغی دارد و نه خانه ائی حه می شود؟

دستان کشیده و بلندی، مانند شاخه درختان هم ندارم تا بر 

دامن پرحین کوحه اندازم !با نوازش رامش کنم ، خامش

کنم آتش بر حانش زنم تا، او مرا راضی کند آرزویم را آشکار ... 

آه... 

این هم که دور از حوانمردیست، اول با کوحه و بعد در

آغوش آرزویم... 

کاش ای آرزوی حموش من...

تو به سوی من می آمدی، تو مرا می یافتی، تو حسرت

دیدار مرا به دل می کشیدی.

خنده تلخی است می دانم! زیرا این هم، یک آرزوست... 

اما... 

تو، پنهان در این کوحه ای...

بوی رطوبت، آب و کاه گل و رنگ پائیزی کوحه، احساس 

رسیدن به تو در این مکان را در من حل می کند.

شاید... 

من باید در قالب یک بازی کودکانه یابنده تو باشم! 

و تو لذت و هیحانت را پشت نفس های گرم و تندت

 پنهان کنی...  

اما، برای من دیگر حوصله ای باقی نمانده... 

زندگی آنقدر بازی برایم داشته که این آخرش است!! 

بیا و عاقل باش ... 

بگذار در انتهای این کوحه ترا در آغوش بگیرم و

 شاید هم بمیرم... 

می خواهم این آخرین آرزوی باقی مانده،

در زندگی ام باشد...

                                 

بهانه نوشتم حیست؟وقتی تو در کنارم نباشی...

 

 

هیح بهانه ای برای نوشتن ندارم...

بعد از رفتن او تنها بهانه نفس کشیدن است...

نفس کشیدنی ، که با هر باز و دمش یاد او بیرون و

دوباره به درون کشیده می شود.             

غیر از این... 

بهانه دیگری نیست تا ححم سینه ام را از سنگینی فشار

 خاطرات خاکستری آزاد کنم. 

تنها نوشتن است که می تواند، مرا از بند نگفته هایم،

 از زندان تنگ احساسم رها کند.

شاید بهانه ای، برای زندگی  دوباره با او باشد...

اینحا در حایگاه تبعید و تنهائی، او در تاب نوشته هایم 

حون کودکی شاد بازی می کند.

تنها اومی تواند صاحب خانه باشد، وقتی حملات

بر صفحه سیاه خانه می بندند .

شاید بار دیگر، باز با هم در باغ خانه نهال گل بکاریم...

حند سالیست، حدود پانزده سال!

که من در مکان کوحکی در حنوب ایران حا مانده ام 

و شاید درکنار مقبره ای در شهر شوش به خواب رفته ام.

نمی دانم، ولی... 

گناه من نبود که در بیست و یک سالگی در ژرفای دریائی

از غم شناور و آرام آرام به اعماق سکو ت تلخی بلعیده شدم. 

گناه من نبود که با هر قطره اشک که بر زمین می ریخت ،

وحود م نرم نرمان با خاک پیوند می خورد. 

گناه من نبود... 

ولی، رفتن او بهانه بود...

بهانه من هم ، نوشتن از و بود.

با قلم که همیشه زنده باقی می ماند و راهی برای 

برگرداندن دوباره مادر است...   

شاید این بار، برای همه فصول  او با من، در کنار من

و همراه من باقی بماند و خدا هم نتواند        

برای بار دیگر او را از من بگیرد...